یه برگ سفید



کوچکتر که بودیم
لای دفتر و کتاب هایمان اسم کسی که دوستش داشتیم را رمزی می نوشتیم با یک قلب درشت دورش!
ننوشته هم پاکش می کردیم که مبادا بزرگترها ببینند و دست دلمان رو شود!
خودش هم شاید هیچ وقت نمی فهمید که ته دلمان برایش قند آب می شود. بزرگتر که شدیم به روزتر هم شدیم! علایقمان واضح تر شد، فهمیدیم نوشتن اسمش دردی از ما دوا نمی کند! ارتباطات گسترده تر شد، پای این موبایل لعنتی به میان آمد که تمام آتش ها از گور این نیم وجبی بلند می شود!
آنقدر پیش رفتیم که اول اسمش را پلاک کردیم و انداختیم دور گردنمان! بعضی ها شاید عکسش را هم پشت زمینه گوشی شان کرده باشند!
کمی روشن فکر تر شدیم و پی بردیم که ای بابا می شود حتی به یکی هم قانع نشد و با یک دست چندتا هندوانه برداشت!
از این جا بود که قید وجدان و تعهد و صداقت را زدیم و شدیم آنچه نباید می شدیم . کاش مثل بچگی هایمان لای همان دفتر و کتاب ها اسمش را می نوشتیم و خودش هم هیچوقت نمی فهمید که دوستش داریم .
شاید هیچوقت به او نمی رسیدیم اما لااقل وجدانمان نمی مرد.
راستی کاش این موبایل لعنتی نمی آمد و هنوز آن خلوت ها را داشتیم.
آن خلوت های شیرین.
زهرا_سرکارراه

a>  کسب درآمد

دختر هوس باز

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم فرق داشت.مرتضی گفت:چرا ازش خوشت میاد؟نگاهی کردم و گفتم:معصومه!


دیگه هیچی نگفت و سوالی نپرسید و رفت.فردا بهم گفت:برو جلو،نترس .واگه ازش خوشت میاد باهاش ازدواج کن.


گفتم:آخه بد نام هستش،تازه گناهکار هم هستش.من خودم دارم می بینم.مرتضی گفت:خودت مگه نگفتی :معصومه!بهش گفتم:منظورم این بود،چشماش معصومه.تازه مردم چی میگن!میگن یه دختر هوس باز و بدنام رو گرفته.با حرف مردم چی کار کنم؟!؟!تازه از کجا بهش بعد ازدواج اعتماد داشته باشم؟!؟!؟! و با سابقش چیکار کنم؟!؟!؟!


مرتضی خندید و گفت:من به خاطر خودت می گم،تو از کجا میدونی این دختر،چرا این کارا رو میکنه؟شاید هوس باز باشه،شاید هم یه مشکلی داره.از کجا میدونی تو هم یه روز از این آدم بدتر نشی.ما که داستان اونو نمی دونیم؟!؟!؟الان تو می خوای ازدواج کنی و عاشق این دختر هم هستی،پس دیگه هیچ عذری نیست و اگه الان سراغش نری منتظر عواقب کارت باید باشی.


اگه عاشقش باشی،اینا همش حرفه،به خاطرش هر کاری میکنی،حتی حرف مردم رو هم به جون می خری.به نظرم هر مشکل و گناهی و گذشته ای رو میشه درست کرد،به شرطی که یکی کمکمون کنه.


اصلا شاید مشکلش همینه که همدم نداره،اگه یکی باشه که واقعا دوسش داشته باشه دیگه این کارا رو نکنه.شاید تو یه فرستاده از طرف خدا هستی که باید کمکش کنی.


بعد صداشو آروم کردوگفت امین:اگه انجامش ندی دچار آینده بدی میشی!


گفتم:چرا قضیه رو الهی میکنی.یه عشقه کوتاهه .زودم تموم میشه.شایدم من مثل پسرای دیگه هستم!


من حرف های مرتضی رو باور نکردم و با این حرف ها از سرم بازش کردم ولی راستش دلم برای دخترک می سوخت و آرزو می کردم کاش می تونستم کمکش کنم ولی من نمی تونم.اصلا چرا من؟این همه آدم؛من فرستاده نیستم.


این ترم هم تموم شد،آخر ترم اکثر درساشو افتاد و قبول نشد و هر روزدرساشو غیبت می کرد.یه روز برادر و پدرش تو دانشگاه اومدند و توی حیاط کتکش می زدند.بچه ها می گفتند:خیلی خیلی به همه نزدیک شده و کار دست خودش داه.


من هم مثل همه ی کسایی که اونجا بودند جمع شدم و فریاد هایی که میزد و گریه هایی می کرد رو می شنیدم.خیلی از کسایی که جمع شده بودند تا این تماشاخانه را ببینند،در این وضع او گناهکار بودند و البته من هم کناهکار بودم؛نه کمتر از آن پسرهایی که به خواسته دلشان رسیده بودندوالان فقط نگاه می کردند و من هم نگاه می کردم.من صدای دخترهایی رو می شندیدم که دربارهاش می گفتند:این عاقبت هوس بازی هستش.دختر بیچاره


چند روز بعد شنیدم که خودش رو کشته.باورم نمی شد تااینکه اعلامیه اش رو دیدم،هنوز چشماش معصوم بود.بازهم صداهایی می آمدکه اذیتم می کرد:


-از اولش مشکل داشت.


-نه بابا فقط هوس باز بود؛عاقبت هوس خواهی همینه دیگه.طفلی پرپر شد.


-اصلا بهش فکر نکنید،حالا انگار کی مرده.همون بهتر که مرد،فضای دانشگاه رو آلوده کرده بود.من که ازش بدم میومد.هرکی گناه کنه عمرش کوتاه میشه.


فکر کنم هیچکدوم از اونا،هیچ وقت گناه نکردند؛لابد نکردند که این حرف هارو می زنند.به نظرم اون فقط یه کم بدشانس بود.شاید هم خیلی خوش شانس بود که عاقبت کارشو تو این دنیا دید.احتمالا من و خیلی دختر پسرای این دانشگاه اون دنیا عاقبت کارامونو می بینیم.از کسایی که ازش استفاده کردن تا کسایی که بهش کمک نکردند.از کسایی که پشت سرش حرف زدند و اسم اونو بدنام کردند تا کسایی که بی عاطفه وبی توجه از کنارش رد شدند و با صدای اروم گفتند:اون گناهکاره،بهتره بهش نزدیک نشیم.


شاید هم در همین دنیا نفرین بشیم.


تصمیم گرفتم به خاطر اینکه یکم از بار گناهم کم بشه،به مراسم ترحیمش برم.وارد شدم.همه جا سیاه بود و صدای گریه به گوش می رسید.


حالا تمام عمرم گذشته وهنوز ازدواج نکردم.انگار من در همین دنیا نفرین شده ام.


پایان


میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!!
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم.
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی.میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم .
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد . دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت .
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد :
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است .
برای بعضی ها هم بدست آوردن.اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند.
گاهی موهایشان را ، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد .
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند ".
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود .خیلی زود
نازنین_عابدین_پور

کسب درآمد


سلام امیدوارم که روز های خوبی در سال جدید را گذرانده باشید 

در چند روز اخیر کشور ما دوچاره سیل شده که باعث خسارات و جان باختن و آسیب به هم وطنان عزیزمان شده است 

در راستای کمک و حمایت از آسیب دیده گان این حادثه شما عزیزان می توانید

با کد دستوری زیر کمک های خود را ارسال کنید 

112#*780*

با آرزوی سلامتی برای همه مردم کشورم


7030

منکه ارومم همیشه /بی تو بارونم همیشه منکه تنهام همیشه /منکه عاشقم همیشه/می خواستم برای تو دنیارو بسازم/می خواستم نقاشی صورت زیبا تور بکشم/میخواستم که همیشه باشی کنارم /منکه ارومم همیشه /توی سکوتم همیشه /منکه از بودن با تو فقط تنها ی دیدام/پس کجای ای عزیزم/منکه ارومم همیشه /زیر بارونم همیشه/توی تنهای بیاد تو بودم همیشه /منکه عاشقم همیشه /با تو بودن کم نمیشه/منکه ارومم همیشه/وقتی که باشی کنارم /وقتی که دستات تودستم /وقتی که چشمات تو چشمات/ منکه ارومم همیشه /وقتی که لبخند تورو می بینم/ منکه ارومم همیشه /بی تو بارونم همیشه

✒میلاد شکیبا 


میخواهم برایت قصه بگویم ، از آن قصه های من در آوردی بکر که وقتی میشنوی حال دلت عوض میشود.می خواهم بگویم چقدر دنیایمان میتواند آبی و قشنگ باشد ، اینکه میگویم آبی ، برای این است که دوستش دارم .مثل تو که دوستت دارم و اسمت را به عالم و آدم میگویم.
فکر کن یک دنیای آبی ، تو و
کلبه ای کوچک درون دشتی پر از گل های صورتیبنظرم خوب تر اینست که مثل بعضی فیلم ها دودکش خانه جریان زندگیمان را نشان بدهد!! کلبه ای که جای دود از دودکشش قلب های سرخ بیرون میریزدآسمان آبی دشتمان پر از قلب های سرخ باشد ، درست مثل ستاره باران شب ، قلب باران روز را داشته باشیم
هر روز صبح با بوسه ی خورشید از خواب بیدار شویم ، یک روز تو صبحانه برایم درست کنی یک روز من برای تو ، بعد از آن تو با عشق بروی دشت را بگردی و برایم تمشک های آبی بچینی ، از آن تمشک های ترش که طعمش اندازه ی عشقت خوب است. من بنشینم روی مبل دست ساز کلبه ی کوچکمان ، مثلأ همان مبلی که موقع ساختنش تو با اره دستت را بریدی و من ترسان و لرزان گوشه ی دامنم را پاره کردم و دستت را بستم
نشسته أم و دارم برای نوشتن کتاب جدیدم کارهای تازه ای آماده میکنم کتابی که عنوانش را "من و همسر آسمانی أم "خواهم گذاشت با یک جلد آبی و کمی صورتی که دوستش داری.
برایت غذای مورد علاقه أت را میپزم و بعد که خسته ای و به خانه برمیگردی شعر جدیدم را برایت میخوانم و تو برایم دست میزنی و میگویی : بانوجان شعرت بسیار آبی بود . و من میخندم و با موهایم دلبری میکنم !
غروب که شد باهم چای میخوریم و میرویم که عکس بگیریم.از افق های دور آرزوهایمان ، از آن چند درخت کوچک اطراف کلبه که یک روز گرم کاشته بودیم که برایمان سایه بیاورد
بعد از عکاسی هم دوربین را برمیدارم و میگویم تا کلبه باید بدویم.هرکس دیرتر رسید شستن ظرف های شام با اوو تو چقدر مهربان و متقلبی که میگذاری من برنده باشم و دیرتر میرسی
شب که میخواهیم بخوابیم کتاب داستان های کهن را برمیداری و می آیی که برایت کتاب بخوانم ، میگویی : جوری بخوان که همه ی عاشق و معشوق ها بهم برسند ، باشد


زیاد بزرگ نبودیم ، زیاد کوچک هم نبودیم  یک جایی بین دوران راهنمایی و دبیرستان ، آنجایی که خیلی ها شورو هیجان عاشقی داشتند ؛ میامدند از عشقشان میگفتند ، گریه میکردند ، شکست میخوردند ، پول توجیبی هایشان را جمع میکردند و کادوهای گران میخریدند ، میخواستند باهم بمانند ، باهم ازدواج کنند و سالها عاشق باشند ، دقیقأ همانجا بودیم ، نه زیاد بزرگ ، نه زیاد کوچک.
نامه نوشتن هم که آن روزها باب بود ، اصلأ خیلی ها هنوز موبایل نداشتند و از طریق نامه حرف هایشان را میزدند، نامه های که بعضأ به وسیله ی دخترعموها و دختر دایی ها دخترخاله ها رد و بدل میشد و چند روز طول میکشید تا برسد و بعد جواب نامه بیاید و دوباره و دوباره و دوباره این وضع ادامه داشته باشد تا جایی که معلوم نبود کجا بود و آخرش چه میشد.
حالا بماند که این وسط بعضی نامه ها لو میرفت و عواقب بدی برای نامه نویس و مخاطب نامه و نامه رسان به دنبال داشت!!!
من اما سرم به کار خودم بود ، از همان روزها دست به قلم بودم ، دوستانم میدانستند ، از اینرو کم کم نامه نویس عاشقانه هایشان شدم و محرم اسرارشان .
حرف هایی که میخواستند توی نامه بیاید به صورت جملات عادی مینوشتند و من کمی عاشقانه تر تحویلشان میدادم گاهی اوقات گوشه ی کاغذ ها با مداد رنگی طرح میزدم ، قلب میکشیدم ، چشم گریان میکشیدم ، دوستت دارم های رنگی مینوشتم و هرچه هنر داشتم نثارشان میکردم که راضی باشند و شاد.
آن روز ها چند نامه نوشتم نمیدانم.
اما یک جایی که دیگر کوچک نبودیم برای خودم دفتری داشتم پر از عاشقانه های قدیمی ، پر از نامه هایی که برای معشوقه ی دوستانم نوشته بودم و یک نسخه أش هنوز توی دفترم بود
نمیدانم چرا نگهشان داشته بودم .
چرا توی دفترم پر از قلب بود. چرا هیچ کدام اسم نداشت.
چرا .
.
نازنین_عابدین_پور


یه خط کشیدم

                               هنوز روی تقویم عشقم

-دوباره یه خط کشیدم

-دوباره از نبود تو این ترانه  رو نوشتم

-دوباره از نبود تو دلم پر از غم شد 

- روی تقویم عشقم پر از خط های سیا شد

-وقتی که تو باز نبودی دل من دوباره پر شد-

روزهای که نبودی چشمهم پر اشک شد

- روی تقویم من نوشته است-

دوباره فصل دیگریست -

هنوزم نیمدو دل من جای دیگست

-  هنوزم روی تقویم عشقم

- دوباره یه خط کشیدم

✒میلاد شکیبا 

 
7030

به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود
از خودش گفت، از قصدِ آمدنش، از چرایِ رفتنش
ساده بود و صمیمی‌
لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی‌ انتها غریب
قهوه‌اش را خورد، دستم را فشرد و رفت

ماجرایِ عجیبی ‌ست بودنِ ما آدم ها
یک نفر برایت چند دقیقه وقت می‌‌گذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می‌‌کند
برای یک نفر، عمری وقت می‌‌گذاری. همان کسی‌ که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، دنیایی را خراب کند

با تاسف نمی‌نویسم
برای بیدار شدن، برای شروع‌های تازه، هرگز دیر نیست
قهوه‌های تلخ، آدم‌های تلخ، روز‌های تلخ، ااماً به معنی‌ پایانی تلخ نیست
هنوز هم معتقدم . برای وارد شدن به دنیای دیگران، باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت

نیکی‌_فیروزکوهی


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور

 

فیس نما


باید خیالپردازی را میگذاشتم کنار باید مثلِ لباس هایِ بِلااستفاده همه ی خیال هام را از تویِ سَرَم درمی آوردم و میگذاشتم وسطِ روسریِ مامان، بعد بٌقچه أش میکردم و تمام.

باید میشٌدم یکی شبیهِ آنها که جمعیتشان زیاد است و فکرشان حوالیه تو میچرخَد، تو که خوب حرف میزنی و بلدی زیبا باشی، باید جایِ تنهایی أم را با بودنت عوض میکردم که تویِ روزهایِ بارانی بفکرِ من و احتمالَن چند نفرِ دیگر باشی و به همه یمان بگویی "مراقب باش سرما نخوری ". همان چند نفری که تویِ خواب هام میدَویدند و میخواستند بگیرند تو را از من، همان ها که تویِ فالِ قهوه ام آمده بودند و سَرشان شبیهِ خٌفاش بود و میگٌفتی دروغَند . که بعدتر فهمیدم دروغ نبودند و اتفاقأ یکیشان آنقدر دوستت داشت که یادَش بروَد با همه خوبی و به همه لبخند میزنی، از آن لبخندها که پشتش هزارو یک حرف قایم کرده بودی، حرف هایی که گاهی عاشقانه بودند و نمیشٌد راست و دروغِشان را فهمید .

باید برایِ اینکه نِگَهت میداشتم رویاهام را فدا میکردم و همیشه از همه میترسیدم، همه ی آنها که برایَت با من فرقی نداشتند. اما نتوانستم! 

که یک غمگینِ تنها بودن همیشه بهتر از غمگینیست که کسی را دارد و باز هم تنهاست .

باید خودمان را نجات بِدَهیم 

از دوست داشتنِ کسی که

ترسِ از دست رَفتنِش

یک روز دیوانه یِمان میکند!

.

نازنین_عابدین_پور

اپیزود


آیا در عشق و عاشقی های خام زیر بیست سالگی، کار خنده داری کرده اید؟.

من عاشق ‌مان بودم. الان نیستم. عاشق کس دیگری هستم و ‌مان هم بچه دارد. همین عشق باعث شد رتبه‌ام در کنکور بیست و خرده‌ای هزار شود. خدا می‌داند که اگر عاشق نشده بودم، الان به‌جای استیو جابز سیب کشف می‌کردم یا به جای جیم جارموش گوست‌داگ می‌ساختم یا به جای کیت جَرِت پیانو می‌زدم. عشق همه استعدادهایم را به باد داد و عاقبت چرت‌نویسی نصیبم شد. یک بار معلم زنگ آخر پیش‌دانشگاهی مان نیامده بود و ما را زودتر فرستادند برویم خانه. من چون می‌دانستم سرویس ‌مان کی می‌رسد (همیشه نیم ساعت قبل از من می‌رسید)، هر چه ته جیبم داشتم را جمع کردم و یک تاکسی دربست گرفتم تا معشوقم را ببینم. البته منظور از این دیدن، پیاده شدن او از سرویس مدرسه، بای بای احتمالی با دوستانش و داخل شدن به خانه بود که در بهترین حالت هفت ثانیه طول می‌کشید. با تاکسی سر کوچه رسیدم و به‌سرعت پیاده شدم. باران شدیدی می‌بارید. یک جایی خف کردم که احیانا مرا نبیند. همین‌طور خیس و خیس‌تر می‌شدم. نزدیک‌های رسیدن سرویس‌شان بود که یک پراید جلوی پایم ایستاد و آدرس پرسید. خیلی سریع جوابش را دادم و پرایده راهش را گرفت و رفت. وقتی سرم را به سمت در خانه ‌اینا چرخاندم، صدای بسته شدن در را شنیدم. درست در همین فاصله، او هفت ثانیه رویایی مرا پیموده و وارد خانه شده بود. مثل موش آب‌کشیده وارد خانه شدم و از همان روز با خودم تصمیم گرفتم هیچ‌وقت پراید نخرم.

ویژه نامه عشق مجله خط خطی:
محمد_صفاجویی


اولین بار که عاشق شدم کلاس چهارم ابتدایی بودم،عاشق یکی از پسرهای اقوام که سالی چند بار هم را می دیدیم،بار اولی که دیدمش بر سر یک مسئله ی کودکانه دعوایمان شد،یادم می آید که با آن دعوا به شخصیت منفور زندگیم تبدیل شده بود.تا اینکه متوجه نگاه هایش شدم،من غذا می خوردم و او مرا نگاه می کرد،من بازی می کردم و او مرا نگاه می کرد،من با دخترهای فامیل حرف میزدم و او مرا نگاه می کرد.بعد از مدتی فهمیدم که می شود به توپ والیبال حس خوب داشت،چون دست های او به آن خورده بود،می شود با بوی قورمه سبزی مهمانی مست شد چون در مهمانی هایی که او هم بود بوی قورمه سبزی می آمد،می شود در حیاط خانه تاب بازی کرد و حس پرواز داشت،چون روزی او بر روی آن تاب نشسته بود.
رمان می خواندم و او جنتلمن داستان بود،فیلم می دیدیم و او قهرمان فیلم بود.با پدرم بحث می کردم و او کسی بود که قرار بود بیاید و مرا از آن شرایط بد نجات دهد.
این داستان ادامه داشت تا من به سن دبیرستان رسیدم و فهمیدم که او فقط پسر بچه ای بوده که شاید به علت کنجکاوی،تفاوت ها و یا هر دلیل دیگری مرا نگاه می کرده،فقط همین،نه چیز دیگری.
بعد از آن باز هم عاشق شدم و باز هم در آخر تنها چیزی که نصیبم شد یک"فقط همین،نه چیز دیگری."بود،گویی تابع زندگیم یک دوره تناوب دارد که آخر آن با یک"فقط همین،نه چیز دیگری."تمام می شود.
می دانی،می خواهم به این تناوب ها پایان بدهم و فکر می کنم پایان آن وقتی است که به جای آن که خودم آدم ها را در زندگیم بزرگ کنم،اجازه بدهم که آنها خودشان،خودشان را در زندگی من بزرگ کنند.

شیوا

 

من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور


پاییز قشنگی بود ، رو نیمکت سرد و خیس پارک چارزانو نشسته بودیو به نیم رخ صورتم نگاه میکردی ، بدون اینکه به طرفت برگردم خندیدم و گفتم :به چی نگاه میکنی ؟!
بلند خندیدی !!
از خنده ی تو خنده ی منم کش اومد و صدامون تو محوطه ی خلوت پارک پیچید .
برگشتم طرفتو چارزانو نشستم رو به روت ، هنوزم داشتی میخندیدی ، چشات میخندید ، لبات میخندید ، انگار تو اون لحظه خنده ی تموم آدما تو چشمای تو جمع شده بود و خنده ی تو رو لب های من
+دلدارجان حالا که افتادی رو دور خنده ، بیا بازی کنیم
بازم خندیدی ، بدون اینکه جواب بدی دستاتو آوردی بالا و انگشت هاتو چرخوندی ، یعنی "چی بازی"؟!
+خنده بازی ، باید به چشم های هم خیره بشیم و نخندیم ، هرکی بخنده بازندس ، اصن تو میتونی به من نگاه کنی و نخندی؟!
دوباره خندیدم اما خنده ی تو مثل یه پرنده ی گریزون از رو صورتت پرید و رفت .
-آره میتونم نخندم وقتی .
+وقتی چی؟!
غم تو چهرت مثل بارون نم نم اون روز زار میزد.
-وقتی فکر کنم ندارمت ، وقتی کنارم باشی اما مال من نباشی ، وقتی تموم آرزوهایی که باهم داشتیم با یکی دیگه تجربه کنیم ، وقتی فکر کنم تموم خاطرات خوب این روزا اگه نباشی برام کابوسه.وقتی.وقتی.وقتی!!
دیگه نمیتونستم بخندم ، دلم گریه میخواست ، شاید توأم گریه کردی اما قطره های بارون رو صورتت حواسمو پرت کرد.
چند دیقه سکوت کردم ، از تموم فکرای ترسناکی که به یادت آوردم ترسیدم .
+اصلأ دلدارجان بیا بازی رو عوض کنیم ، هرکی بیشتر خندید برندس ، تو که میتونی وقتی به من نگاه میکنی از ته دل بخندی نه؟؟
خندیدی ، از ته دل خندیدی!!

 

فیس نما


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور

فیس نما


روزهای تعطیل اگر خانه باشی انگار همه چیز پیراهن اندوه به تن میکند و میخواهد بغض بی دلیلی را به جان گلویت بیندازد، تا خودت را گم کنی و مسافر جاده های پر خاطره ی خیالت شوی.

بعضی وقت ها روزهای تعطیل دشمنی عجیبی با آدم دارند ، نه دلت میخواهد کارهای عقب افتاده ات را انجام دهی نه استراحت کنی ، نه شاد باشی ، نه با کسی حرف بزنی ، نه موهایت را شانه کنی و لباس مرتب بپوشی ، نه آهنگ شاد گوش بدهی و برای خودت جلوی آینه برقصی که حالت عوض شود !!

از دلگیری جمعه که خیلی ها گفته اند اما من فکر میکنم همه ی روزهای تعطیل دلگیرند ، جمعه اند ، اصلأ از جمعه هم جمعه ترند.مثل یک خمیازه ی کش دار حال آدم را میگیرند و مغز را خسته میکنند ، کاش هیچوقت تعطیل نباشد اصلأ .!

حداقلش اینست که روزهای عادی انقدر آدم را کلافه نمیکنند ، بلأخره یکجوری میتوانی خودت را خلاص کنی و دلت خوش باشد اما روزهای تعطیل نه ، خب سخت است دیگر، خانه بنشینی و درو دیوار را با نگاهت نقاشی کنی که آخرش به کجا برسی ؟! مطمئنم هر کدام از ما حداقل یکبار به این نتیجه رسیده ایم که روزای تعطیل در خانه ، جزو لعنتی ترین روزهای عمرمان بوده  و هزارجور فکر خوب و بد توی سرمان رشد کرده است.

اصلأ کاش روزهای تعطیل بشود به کسی گفت هی فلانی ، امروز چقدر عجیب بودن می چسبد ، بیا برویم برای همدیگر گل بخریم و بادکنک های رنگی ، بنشینیم یک گوشه ، بادکنک هارا باد کنیم و بدهیم به بچه های توی خیابان .

فلانی هم بگوید چشم ، از این بهتر نمیشود ، من هم امروز دلم عجیب بودن میخواهد و خنده های از سر ذوق تورا ،

 تو بخند 

بقیه أش را خودم آماده میکنم!!

یا دلت بگیرد و بگویی فلانی جان ، دلم جیغ بنفش میخواهد می آیی برویم یکجا جیغ بکشیم ؟! فلانی هم بخندد و بگوید آخ که چقدر جیغ بیخ گلویم چسبیده است بیا برویم جیغ بازی و بعد که حالمان خوب شد از آن آلوچه های ترش که دوست داری بخریم

وای که چقدر خوب است داشتن یکی از این فلانی ها که همیشه موافقند و برای روزهای تعطیل و غیر تعطیل زندگی أت مایه ی آرامش و دلگرمی

اینکه روزهای تعطیل باید یکجور خاصی به شب برسد نه با اندوه و حس های عجیب غریب ؛

درست 

اما در این روزهای شکنجه گر کش دار ، نبودن این فلانی ها چقدر پر رنگ تر میشود!

فلانی سلام 

امروز تعطیل است 

برویم جیغ بنفش بکشیم ؟!؟!

 

فیس نما


تو از این مردها نبودی که ابروهایشان را برمیدارند و برای جذاب تر شدن عکس هایشان اخم های خشن را به صورتشان می بافند و به دوربین زل میزنند ، گاهی لب هایشان را غنچه میکنند و ادای دخترهارا در می آورند که بینی تازه عمل شده یشان بیشتر به چشم بیاید و تحسین برانگیز تر باشد ، حالا بماند که بعضی ها به لب هایشان ژل تزریق میکنند و صورتشان را ظریف تر به رخ میکشند ، تو از اینها نبودی .

تو شلوار پاره و تنگ و کوتاه پوش نبودی ، موهای خامه ای و فلان و فلان نبودی.

تو یک مرد ساده و معمولی بودی که سیکس پک های برجسته و بازوهای بزرگ و پوست تیره رنگ و سولار شده نداشت ، پیراهن های تنگ نمیپوشید و دکمه هایش را تا نیمه ی بدنش باز نمیگذاشت ، روی دست هایش خالکوبی های نامفهوم دیده نمیشد و تا بحال به مهمانی ها و پارتی های شبانه نرفته بود ، سلفی هایش در آغوش دخترهای جذاب پلاستیکی یا کنار شیشه های مشروب و الکل های مختلف نبود.

تو هیچ کدام اینها نبودی اما "مرد"بودنت را از نگاه پاک بدون انتظارت میشد فهمید ، وقتی حیای مردانه ات نمیگذاشت به چشمانم خیره شوی !

تو یک مرد ساده ی عجیب بودی که خدا را میشناختی ، عکس هایت حالو هوای معنوی و دوستانه داشت ، یا توی امامزاده بودی یا کنار دوستانی از جنس خودت که لبخندهای رضایتمندانه یشان آدم را به زندگی امیدوار میکرد ، تو از آنها بودی که پولشان را برای خریدن لذت های پر از گناه خرج نمیکردند، برای من هدیه و گل میخریدی ، برای مادرت ، برای پدرت ، برای کودکی که سر چهار راه فال میفروشد و گرسنه است ، برای نیازمندانی که دلشان به آدم هایی مثل تو گرم است تو با غیرت و مردانگی عجین شده بودی ، لبخندهایت ظریف و دخترانه نبود ، قول هایت قول بود و میشد روی حرف هایت نه حساب کرد و نترسید

تو از این مردهای خودخواه نبودی که هر روز دلت سفرهای خارجی دوستانه بخواهد و لذت هایی که برای همجنس های خودت مجاز میدانی برای همجنس های من غیر مجاز ، تو عقیده داشتی غیرمجاز بودن چیزی زن و مرد ندارد و برای همه ی آدم ها یکجور است !!

تو هیچوقت ادای آدم های عاشق را درنیاوردی که با احساسات کسی بازی کنی!

.

تو با تمام این خوبی هایت به من فهماندی نسل مردان واقعی منقرض نشده است و عاشقم کردی.

تو از این مردها بودی.

.

.

نازنین_عابدین_پور 


من از اینکه موهای فِری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموارو حلقه های کَج و مَعوَج  هیچ جوره توی کَتَم نمیرفت ، دلم موی صاف میخواست که پَر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد . موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند.

گاهی از دم اسبی های پٌر فرازو نشیب موهای فرفری أم کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت ، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن درهم میپیچید و مثل اولش میشد.

خواهرم اما موهای صاف و پٌرپشتی داشت ، از آنهایی که وقتی دست رویش میکشیدی حس لمس ابریشم به دستانت هدیه میشد ، بافتن موهای مرتب و صافَش هم خیلی لذت بخش بود. اما موهای خودم، دلم برای موهای خودم میسوخت ، با اینکه انواع و اقسام نرم کننده ها را به موهایم میزدم ،  بازهم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان ، برایم سخت بود که فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خٌروشانَش بگیرم، برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد ، 

اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم ، فرفری بودنش از همان جا بیشتر به چشم آمد که بلندی أش به کمرم رسید ، دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود.سخت جمع و جورشان میکردم.

دلم میخواست مثل خیلی ها از زیر چتری موهایم ، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم، میخواستم اما نمیشد این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!! اما یک روز بارانی 

از لا به لای پیچ و تاب  موهای باران خورده أم تو را پیدا کردم.

تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بودی ای ، 

کسی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند ، 

دختری شبیه من که با دست مهربانت به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی

میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم 

و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری أم شناختی و عاشقم شدی!!

دختران مو فرفری 

شاعران زیادی 

برای خودشان دارند.

نازنین_عابدین_پور


دلم یک عاشقانه به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت و مهربانی أت حسودی میکند و گاهی تورا از دور زیر نظر میگیرد ، حجابش کامل نیست و اعتقادش خیلی چیزها کم دارد .

 بعد یکجور که اصلا فکرش را نمیکنی عاشقم شوی، آنوقت هیچ چیز سر جای خودش نباشد، هر روز که میگذرد بیقراری أت بیشتر شود، با خودت بجنگی که این عشق برای دلت بزرگ است و از تو تا من تفاوت زیادی وجود دارد اما نتوانی فراموش کنی، گریه هایت سودی نداشته باشد و هیچ کاری هم از دستت برنیاید

مٌحرم از راه برسد با دوست های نزدیکم قرار چادر سر کردن بگذاریم و درست همان روزی که چادر را جایگزین مانتوهای گل گلی أم کرده ام ببینم توی ایستگاه صلواتی ایستاده ای پیراهن مشکی أت مثل همیشه اتو شده و مرتب است سربند روی سرت از همیشه مرد تر نشانت میدهد ، یکهو دلم از لبخند محزونی که به روی آن پسر معلول میپاشی بلرزد و بعد از آن حالم با همیشه فرق داشته باشد.

وقتی  مرا با "چادر " دیدی آنقدر متعجب شوی که اشک روی گونه هایت بنشیند و شانه هایت تکان بخورد

تو گریه کنیمن گریه کنم.برای همه چیز.برای خودمان.برای عشقی که غیرمنتظره آمد توی دلمان و گره هایش به دست مهربان امام حسین باز شد.

بعدتر همه چیز خوب شود ، مثل معلمی که به دانش آموزش درس یاد میدهد اعتقاداتت را یادم دهی و با جایزه های متفاوتت تشویقم کنی و آنقدر مهربان باشی که خدارا برای داشتنت شکر بگویم و معتقدتر و وفادارتر شوَم.

هر روز برای چادری شدنم عاشق تر شوی اصلأ چادر بشود مظهر عشقمان ، آخر میدانی میخواهم باعث "زهرایی" شدنم تو باشی که همه چیز زندگیمان با همه فرق داشته باشد.!حتی بِهم رسیدنمان.

دلم عاشقانه ای به سبک بچه مذهبی ها میخواهد ، شاید لاکچری و خاص نباشد، شاید پارتی های شبانه و مسافرت های بٌرون مرزی نداشته باشد  اما عاشقانه های عجیبی دارد 

پایدارو خٌداگونِه

  کلیک کنید

فیس نما


آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

عباس_معروفی

 

فیس نما


.

آدم گاهی دِلَش نه عشق میخواهد نه دوست داشتن هاےِ آتشین و رنگـارنگـے که هرکسے آرزوےِ تجربه کردنش را دارد ، دِلش نمیخواهد کسـے برایش مهربان باشد و صبح به صبح با پیام ها و تماس هاےِ محبت آمیز بیدارش کند ، دِلَش نمیخواهد مدام نگران باشد و برای آینده ےِ نامعلومِ این دوست داشتن ها غصه بخورد ، از دنیاےِ شیرینِ تنهایی أش فاصله بگیرد و خوشی های دوستانه أش را با یک آدمِ دیگر تقسیم کند.

آدم گاهے دِلَش فقط تنهایـے میخواهد و یک جاےِ دِنج که بتواند به وسعتِ تمام غصه هایـے که از تنها نبودن به دِلَش نشسته است، گریه کند و بعد از آن براےِ خودش باشد، بدون حس های مزاحم و ناامیدکننده دوست داشتنش را به اطرافیانش هدیه کند ، با دوستانش وقت بگذراند، با خانواده أش و خودش را بیرون بکشد از مردابِ دوست داشتن های عجیب و غریب این روزها که همیشه یک جایَش مثلِ درِ خانه ای قدیمی می لَنگَد و هیچ کاری هم نمیشود برایشان کرد.

اصلا همه ی آدم ها یکجایی ، بعد از مدت ها تنها نبودن نیاز دارند به آغوشِ تنهاییِشان برگردند و خیلی چیزهارا دوباره بسازند ، روحِ خسته و احساسات ویران شده یشان را ، عقایدشان را، اعتمادشان را .

نیاز دارند تویِ خیابان های شلوغ شهر تنها قدم بزنند ، تنها خرید کنند و تنها تویِ کافه ای بنشینند و به حالِ خوبشان بخندند ، از شنیدن هیچ تجربه ی عاشقانه ای حسرت نخورند و قَلبشان به تَپِش نَیوفتد ، گوشه ای از پارک بایستند و به بازی بچه ها خیره شوند ، دنبال اهدافشان باشند و برای به تحقق پیوستنشان بِجَنگند، هروقت دلشان خواست گوشی را خاموش کنند و بدون هیچ استرسی دل به زندگیِ واقعی بسپارند، شیطنت هایشان را بگذارند تویِ کیفشان و با خود به همه جا ببرند، برایِ خودِ خودشان نفس بکشند و شاد بودن را با تمام وجود حس کنند.!

تمام آدمها یکجایی از زندگیشان باید به تنهایی هایشان برگردند و برای خودشان باشند، اگر به اینجای زندگی برسید"تنها" بودن اصلا وضعیت خوفناکی نیست!!

 

اپیزود


بی من چگونه رفت؟ مگر دوستم نداشت؟ 

آخر چه خواستم که دگر دوستم نداشت؟

آن اشک‌های شوق در آغازِ هر سلام 

آن خنده‌ها چه بود؟ اگر دوستم نداشت

آه ای دل صبورِ کماکان در انتظار! 

آه ای نگاه مانده به در! دوستم نداشت

کار رقیب بود که نامهربان من 

از روز دیدنش به نظر دوستم نداشت

من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب 

دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت. .

‌سجاد_سامانی


شاخه گل خشکیده عشق

قسمت اول

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش

بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز

مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از

رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در

وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر

روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی

اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه

های من بود ؟!

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد 

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او

بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و

از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم

توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته

بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :

( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده

بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر

پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای

آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . 

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون

ادامه دارد .

اپیزود



قسمت پایانی

اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته
بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه
کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه
سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه
کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما
قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از
حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که
چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی
خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .
( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … )
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست ….
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش
عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته
 ایم!

مجید_بابائی


امام مهربانم سلام.
امروز دلم خواست برای تو بنویسم ، برای تو که همیشه از یادت غافل میشوم و فراموش میکنم باید منتظرت باشم !! اینکه از انتظار میگویم منظورم آن انتظارهای واقعی و از ته دل است ، نه این انتظارهای پیش پا افتاده و نالایق که اصلأ برای وجود ارزشمند شما کافی نیست ، خب من خطاکار گاهی یادم میرود  قبل از هرچیزی باید برای آمدن شما دعا کنم و معنای انتظار واقعی را یاد بگیرم چون اوضاع خراب است.معنای اوضاع خراب را خودت که بهتر میدانی ، خودت که هر روز شاید اتفاقی از کنار من و خیلی ها عبور کنی و دلت برایمان بسوزد ، خودم میدانم اینها دلیل قانع کننده ای نیست اما توی زندگی همه ی ما گره هایی هست که فکر و احساس آدم را به خودش می پیچد و غافلمان میکند از تو .
منتظر واقعی أت که نیستم
اما آنقدرها هم نمیشود شمارا به یاد نیاورد آقاجان ، مخصوصأ وقت هایی که دلم از عالم و آدم میگیرد ، وقت هایی که دنیا به قدری کثیف و خونین به چشمم می آید که حالم از همه چیز بد میشود.اینجور وقتها فقط دعای عهد خواندن برای شما مرهم روی درد آدم میگذارد ، مخصوصأ آنجا که با دستانی گشوده به خدا میگویم : "رحم کن به درماندگی ما پس از غیبت طولانی او ، خدایا برطرف کن این غم و غصه را از این امت با حضورش و زود گردان برای ما ظهور او را "
و از ته دل میخواهم زودتر ظهور کنی و فکر میکنم اگر تو بیایی چقدر همه چیز خوب تر میشود از آن خوب های همیشگی و ماندگار که زود گذر و اتفاقی نیست ، کاش میشد بیایی و با دست های مهربانت غبار غصه را از زندگی تمام آدم ها ببری ، شادی بیاوری ، صلح بیاوری و خنده های از ته دل.
راستی مادر بزرگم میگوید شما برای منتظرهای واقعیتان دعا میکنید ،
آقاجانم ، میدانم من و خیلی ها منتظر واقعی أت نبوده ایم اما تو برای همه ی ما حتمأ دعا میکنی ، نه؟؟!!
نازنین_عابدین_پور

اپیزود


میخواستم آنشرلی باشم ، همونقدر پرحرف و رویایی ، موهام قرمز نبود ، صورتمم کَک و مَک نداشت ، چشمام سبز نبود . اما دلم همون دل بود ، همون دل توی همون خونه و همون مزرعه ، من دوستِ خیالیمو مثل آنشرلی تو جاکتابی پیدا نکرده بودم ، "کَتی ماریسِ" من تو آینه ی قدی خونمون بود ، آینه ای که یه وقتا پیرهنِ چین دارِ صورتیمو می پوشیدم و جلوش میرقصیدم ، بعضی وقتام که با ماریلایِ زندگیم دعوام میشد جلوی آینه وایمیستادم و گریه میکردم ، یه سیب برمیداشتم و گاز میزدم ، با کرمِ مرطوب کننده واسه خودم رژِ لب میزدم و تموم این مدت کتی ماریس هرکاری من انجام میدادم ، انجام میداد .
وقتی بزرگتر شدم تصور کردم کَتی ماریس از تو آینه ی خونمون رفته ، اونوقت بود که چسبیدم به درس و دانشگاه . و باتو آشنا شدم.
منو تورو ماریلا بِه هم معرفی نکرد ما خودمون همدیگرو پیدا کردیم ، بعد از اون فهمیدم تو همون دیانایی ، دستتو گرفتم باهم از رودخونه ها و تپه های گرین گیب گذشتیم ،  حرف زدیم ، شعر خوندیم ، رو سبزه ها دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم .
تو ازم پرسیدی "تکرار غریبانه ی روز هایت چگونه گذشت " و من از آرزوهام گفتم از اینکه دلم میخواست کوردلیا باشم ، کتاب چاپ کنم ، لا به لای شکوفه های گیلاس بخوابم و باتو تا همیشه دوست بمونم . تو یه "منم همین طورگو " نبودی تو آرزوهای خودتو داشتی ، رویاهای خودتو  و اجازه میدادی  کنارِت خود واقعیم باشم با کلی فکر احمقانه و ترس های کودکانه .
ما با نور چراغ قوه به هم شب بخیر نمی گفتیم بجاش پا به پای هم بیدار میموندیم و شب بخیر های مجازی رو به خوابای هم میفرستادیم ، با هم بزرگ میشدیم، باهم رویا می بافتیم و باهم لحظه هایی که آرزوشو داشتیم تجربه میکردیم .
ما آنشرلی و دیانای زمان خودمون بودیم ، دوتا دوست که میخواستن رویاهاشونو مثل ستاره ها از آسمون بچینن .

نازنین_عابدین_پور


کانال ما در سروش

تنها که باشی راحت‌تر با زندگی کنار می‌آیی. خیالت گرم کسی نیست که با نبودنش سر کنی
می‌شود ساعت‌ها روی سنگ فرش‌های خیابان قدم بزنی چه باران ببارد یا نبارد، فصل می‌خواهد پاییز باشد یا تابستان. تنهایی که کهنه می‌شود، شب‌ها هم سرت را با همین کهنگی گرم می‌کنی. هوای دو نفره هم دیگر در کتت نمیرود جانم. جان می‌گیری با تکه کلامی از شوپنهاور، سکانسی از براندو، دیالوگی از قیصر خودمان، گوشت عادت می‌کند به ترانه‌های قدیمی
اما چقدر خودت را گم کنی بین این همه حس بی‌جان؟ آدم است دیگر دوست دارد یک روز گم شود میان کسی که حجم بودنش تمامی ندارد.
سعید_زارعی


کانال ما در سروش  

قرارمون ساعت ۵ بود اما ۵ونیم شده بود و تو هنوز نیومده بودی زیر سایبون یه کافه پناه گرفته بودم
آخه بی هوا بارون شدیدی گرفته بود.
داشتم نگران میشدم که دیدمت که داری از دور میای.
وقتی بهم رسیدی انقدر خیس شده بودی که انگار همون موقع از زیر دوش اومده بودی بیرون!!
میترسیدم سرما بخوری ؛گفتم بیا بریم تو این کافه گرم شی که
گفتی یه لحظه صبر کن بعد از زیر کتت یه چتر درآوردی ازون رنگی رنگیا که من خیلی دوست داشتم.
با تعجب گفتم تو که چتر داشتی !!!
گفتی آره سر راه دیدمش دیدم ازوناییه که تو دوست داری برات خریدم.
گفتم خب استفاده میکردی خیس نشی!!
گفتی اخه دلم میخواست اولین بار دو تایی بریم زیرش.
قول بده هر وقت باهمیم ازش استفاده کنی.باشه؟؟!
از هر جملت عشق میبارید و من بیشتر عاشق چشمای مشکیت میشدم.
قبل از اینکه قول بدم، شال گردنی که برات بافته بودمو از کیفم درآوردم گفتم مال توئه خودم بافتم!
گفتی پس بوی عشق میده ،بوی دستات.
وقتی خواستی ازم بگیریش دستمو کشیدم عقب گفتم تو هم باید قول بدی فقط وقتی ازش استفاده کنی که من باشمو بندازم گردنت.
قول دادی .
قول دادم.!
اون آخرین پاییز بود.
حالا سه تا پاییز از اون روزا میگذره و تو نیستی
هر وقت که بارون میگیره چترو بر میدارمو میرم زیر بارون اما بازش نمیکنم چترو بغلش میکنم انقدر زیر بارون راه میرم تا مثل اون روز تو خیس بشم.
آخه قول داده بودم.
تو چی؟
 سر قولت با شال گردن هستی؟؟؟

رویا_ کانال ما در سروش

کسب درآمد

نشسته بودم کنارش، رویِ صندلیِ چوبی، تویِ یکسالی که ندیده بودمَش چند چینِ عمیق افتاده بود گوشه ی چشم هاش. نگاهَش را چرخاند رویِ دستَم، دستِ چپَم و احتمالن انگشتِ خالی ام که مثلِ خودش حلقه ی طلایی با نگینِ برلیان نداشت و این حرفها .
"هنوز مٌجردی تو؟ " نگاهم را چرخاندم رویِ دست هام و قدرتمند گفتم" میبینی که "، درحالیکه داشت حلقه أش را تویِ انگشتَش میچرخاند گفت: "بهتر بابا، ازدواج چیه آخه، راحت زندگیتو کن و خوش بگذرون" لبخند زدم، این حرفها را قبلا از دهانِ خیلی ها شنیده بودم، خیلی ها که احتمالن عاشق و معشوق بوده اند و سالها برای روزهایِ بهم رسیدنشان فکرهایِ عاشقانه داشته اند و اشک ها و ناله ها سر داده بودند از خیالِ اینکه مبادا بهم نرسند .
خیلی ها که مرد بوده اند و زن، زنهایی که گویا طراوت و بلند پروازی هایشان را تویِ این راهِ پر پیچ و خم باختند و مردهایی که محدود شدند به زندگیِ روتینِ کاری و پول و حسرتِ مجردی و رویاهایِ شیرین از دست رفته یشان که بعد از سالِ اولِ زندگیِ مشترک هر که را دیدند بدِ ازدواج را گفتند و لعنت فرستادند به خودشان و این تصمیم سرنوشت ساز.
فنجان چای را می آورد سمتَم "به چی فکر میکنی کلک خبریه؟! " سَرَم را میچرخانَم و به خانه أش که صورتی بود و نظمِ زیبایی داشت نگاه کردم " یعنی این زندگی ای نبود که میخواستی؟ " مینشیند کنارم، دارد تویِ گوشی أش مینویسد " برگشتنی سبزی خوردن بگیر شام لوبیا پلو داریم " دٌکمه ی ارسال را میزند و سرش را برمیگرداند سمتِ من " هست اما یه چیزایی رو تا ازدواج نکنی نمیفهمی . در کل مجردی بهتره خیلی بهتر "!
دستَش را به گرمی فشردم و راهیِ خانه شدم، نمیدانستم شام امشبمان چیست و به کسی هم نگفته بودم سبزی خوردن بخرد فقط زمزمه کردم "به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند."
و امیدوارانه به آسمان نگاه کردم و لبخند زدم.
برایِ متفاوت بودن
وَ عاشقانه ی آرام آفریدن

نازنین_عابدین_پور     کانال سروش

 

فیس نما


کانال ما در سروش

شب را می نویسم
روی شیشه بخار زده
نه با قلم،با دست هایم
شب را می نویسم
در باران در قدم هایم
شب را می نویسم
با خواب هایم با داستان هایم
شب را می نویسم
در دل تاریکی در دل تاریکی.‌‌
شب را می نویسم
بی تو ،بی ستاره

میلاد_شکیبا✒


کانال ما در سروش

ما قدم‌های زیادی را به پیاده‌روها بدهکاریم
آوازهای عاشقانه‌ی زیادی را به جاده‌ها
امروز که کنارم نشسته‌ای
آنقدر دوستم بدار
تا انتقام تمامِ روزهای نبودنت را از دنیا بگیریم
تا ثابت کنیم
 که برای عشق
هیچ خط پایانی وجود ندارد.


کانال ما در سروش دنبال کنید

یک_جرعه_کتاب ☕️

دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار، پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش می‌دهی که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی می‌کند.
درست همان لحظه، من با دست‌هایی در جیب، کوله ای پف کرده، و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه‌ات را بدهی و باقی‌اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله‌ی چند متر دنبالم راه بیفتی.
و ببینی که می‌روم طبقه‌ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک می‌شوم.
ببینی که می‌نشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار

نزدیک بیایی، صندلی را عقب بکشی و بی‌حرف بنشینی رو به روی ام.
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده، به رسم همان روزها برای مشتری هایِ ثابتِ شب‌هایِ پاییزی اش، از قهوه ی کهنه دم اش دو فنجان برایمان بیاورد و موقع رفتن در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند. 
.
بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته‌ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند.
شاید با لبخند نگاهشان کنیم.
شاید بغض گلویمان را بگیرد وُ ول نکند!
.
با تمام شدن آخرین قطعه‌ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان، لابه‌لای شلوغیِ خیابان در سکوت قدم بزنیم و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدیدمان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی‌ذوق خود!

فقط می‌دانی دردش اینجاست، که در تمام این ساعات سرِ یک میز حرف زده ایم بدون اینکه در صدای هم غرق شویم.
از یک کتاب شعر خوانده‌ایم بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم.
زیر باران قدم زده ایم بدون اینکه دست هم را بگیریم.
دردَش اینجاست که دنیا خیلی کوچک است عزیزم.
خیلی.
ارسالیبِهناز✒


کانال ما در سروش کلیک کنید

وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی دونستم عشق چیه!
تو منطق من عاشق شدن تو اون سن و سال معنا نداشت. همیشه فکر میکردم آدم باید قشنگ که بزرگ شد، درسش که تموم شد و رو پاهای خودش وایساد اون وقت عاشق بشه.
یه دختر ١٤ ١٥ ساله رو چه به عشق!
یادمه یکی مدام می زد رو شونه هام و می گفت «دختر آدم باش و سراغ این چرت و پرتا نرو بشین درستو بخون ببینم.»
منم طبق معمول درس و به هر چیزی ترجیح دادم و چسبیدم به کتابام! اون موقع ها فکر میکردم احساسم مثل حسم یه پفک نمکیه! بزرگتر که شم یادم میره. اما یادم نرفت!
انگار که هر چی فرار میکردم بدتر بود. چسبیده بودم به یه مشت عدد و فرمول تا مثلا از خودم مراقبت کنم.
خیلی وقته از اون روزا میگذره من بزرگ شدم، خانوم شدم، درسمم داره کم کم تموم میشه. حتی رو پاهای خودمم محکم وایسادم! اما اون احساس ١٤ ١٥ سالگیم هیچ وقت تکرار نشد.
نمیدونم چرا فکر می کردم عاشق شدن زمانِ خاص داره! یا کی این همه حجم از منطقی بودن رو یادم داده. اما من هنوزم عاشقشم. بامزه تر که هنوزم پفک نمکی و دوست دارم!
این روزا که حسابی وقت واسه عاشق شدن دارم یه پفک نمکی می خرم و میرم میشینم وسط پارک ملت! پفک می خورم و بهش فکر می کنم. پفک می خورم، به نیمکتای دو نفره نگاه می کنم. دلم میخواد به تموم نوجونای  شهرم پفک بدم با یه نوشته: «اگه عشق اومد سراغت از دستش نده! باهاش زندگی کن! باهاش درس بخون! تو هر لحظه از زندگیت لذت ببر! یه آدمِ معمولیِ عاشق خیلی خوشبخت تر از تحصیل کرده ایه که رو نیمکت پارک میشینه و پفک میخوره!»
ساینا_سلمانی

کسب درآمد از دیدن تبلیغات


هدیه همراه اول

1 گیگ اینترنت هدیه برای همه مشترکین همراه اول

از لینک زیر در برنامه همراه من ثبت نام کنید و سپس اپلیکیشن رو نصب کنین

آموزش اپلیکیشن رو تا آخر ببینین

از 1 گیگابایت اینترنت هدیه همراه اول لذت ببرین

کلیک کنید
⚠️ درصورت عدم نصب برنامه همراه من

 


کانال ما در سروش
#مثبت_دیدن ➕ ツ  
یاد بگیرید محکم بودن را،
قوی بودن را،
کوه و سنگ بودن را،
لازمتان می‌شود برای وقت‌هایی که آدم‌های زندگیتان دستشان می‌رود روی نقطه ضعفتان و 
دلتان را بند می‌کنند به نبودنشان.
یاد بگیرید که هیچ جای زندگی ‌جواب محبت‌هایتان چیزی نمی‌شود که شما می‌خواهید.
از من به شما نصیحت! 
قوی بودن را یاد بگیرید برای تمام روزهایی که قرار است تنتان بلرزد از آدم‌هایی که قلبتان می‌لرزانند


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

server Bill تفکر توحیدی قنوت Nawazhoot1373 سایت شیخ بهایی بایدوآ کپی کن هارمونی خزان April Ashley