یه برگ سفید



کوچکتر که بودیم
لای دفتر و کتاب هایمان اسم کسی که دوستش داشتیم را رمزی می نوشتیم با یک قلب درشت دورش!
ننوشته هم پاکش می کردیم که مبادا بزرگترها ببینند و دست دلمان رو شود!
خودش هم شاید هیچ وقت نمی فهمید که ته دلمان برایش قند آب می شود. بزرگتر که شدیم به روزتر هم شدیم! علایقمان واضح تر شد، فهمیدیم نوشتن اسمش دردی از ما دوا نمی کند! ارتباطات گسترده تر شد، پای این موبایل لعنتی به میان آمد که تمام آتش ها از گور این نیم وجبی بلند می شود!
آنقدر پیش رفتیم که اول اسمش را پلاک کردیم و انداختیم دور گردنمان! بعضی ها شاید عکسش را هم پشت زمینه گوشی شان کرده باشند!
کمی روشن فکر تر شدیم و پی بردیم که ای بابا می شود حتی به یکی هم قانع نشد و با یک دست چندتا هندوانه برداشت!
از این جا بود که قید وجدان و تعهد و صداقت را زدیم و شدیم آنچه نباید می شدیم . کاش مثل بچگی هایمان لای همان دفتر و کتاب ها اسمش را می نوشتیم و خودش هم هیچوقت نمی فهمید که دوستش داریم .
شاید هیچوقت به او نمی رسیدیم اما لااقل وجدانمان نمی مرد.
راستی کاش این موبایل لعنتی نمی آمد و هنوز آن خلوت ها را داشتیم.
آن خلوت های شیرین.
زهرا_سرکارراه

a>  کسب درآمد

دختر هوس باز

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم فرق داشت.مرتضی گفت:چرا ازش خوشت میاد؟نگاهی کردم و گفتم:معصومه!


دیگه هیچی نگفت و سوالی نپرسید و رفت.فردا بهم گفت:برو جلو،نترس .واگه ازش خوشت میاد باهاش ازدواج کن.


گفتم:آخه بد نام هستش،تازه گناهکار هم هستش.من خودم دارم می بینم.مرتضی گفت:خودت مگه نگفتی :معصومه!بهش گفتم:منظورم این بود،چشماش معصومه.تازه مردم چی میگن!میگن یه دختر هوس باز و بدنام رو گرفته.با حرف مردم چی کار کنم؟!؟!تازه از کجا بهش بعد ازدواج اعتماد داشته باشم؟!؟!؟! و با سابقش چیکار کنم؟!؟!؟!


مرتضی خندید و گفت:من به خاطر خودت می گم،تو از کجا میدونی این دختر،چرا این کارا رو میکنه؟شاید هوس باز باشه،شاید هم یه مشکلی داره.از کجا میدونی تو هم یه روز از این آدم بدتر نشی.ما که داستان اونو نمی دونیم؟!؟!؟الان تو می خوای ازدواج کنی و عاشق این دختر هم هستی،پس دیگه هیچ عذری نیست و اگه الان سراغش نری منتظر عواقب کارت باید باشی.


اگه عاشقش باشی،اینا همش حرفه،به خاطرش هر کاری میکنی،حتی حرف مردم رو هم به جون می خری.به نظرم هر مشکل و گناهی و گذشته ای رو میشه درست کرد،به شرطی که یکی کمکمون کنه.


اصلا شاید مشکلش همینه که همدم نداره،اگه یکی باشه که واقعا دوسش داشته باشه دیگه این کارا رو نکنه.شاید تو یه فرستاده از طرف خدا هستی که باید کمکش کنی.


بعد صداشو آروم کردوگفت امین:اگه انجامش ندی دچار آینده بدی میشی!


گفتم:چرا قضیه رو الهی میکنی.یه عشقه کوتاهه .زودم تموم میشه.شایدم من مثل پسرای دیگه هستم!


من حرف های مرتضی رو باور نکردم و با این حرف ها از سرم بازش کردم ولی راستش دلم برای دخترک می سوخت و آرزو می کردم کاش می تونستم کمکش کنم ولی من نمی تونم.اصلا چرا من؟این همه آدم؛من فرستاده نیستم.


این ترم هم تموم شد،آخر ترم اکثر درساشو افتاد و قبول نشد و هر روزدرساشو غیبت می کرد.یه روز برادر و پدرش تو دانشگاه اومدند و توی حیاط کتکش می زدند.بچه ها می گفتند:خیلی خیلی به همه نزدیک شده و کار دست خودش داه.


من هم مثل همه ی کسایی که اونجا بودند جمع شدم و فریاد هایی که میزد و گریه هایی می کرد رو می شنیدم.خیلی از کسایی که جمع شده بودند تا این تماشاخانه را ببینند،در این وضع او گناهکار بودند و البته من هم کناهکار بودم؛نه کمتر از آن پسرهایی که به خواسته دلشان رسیده بودندوالان فقط نگاه می کردند و من هم نگاه می کردم.من صدای دخترهایی رو می شندیدم که دربارهاش می گفتند:این عاقبت هوس بازی هستش.دختر بیچاره


چند روز بعد شنیدم که خودش رو کشته.باورم نمی شد تااینکه اعلامیه اش رو دیدم،هنوز چشماش معصوم بود.بازهم صداهایی می آمدکه اذیتم می کرد:


-از اولش مشکل داشت.


-نه بابا فقط هوس باز بود؛عاقبت هوس خواهی همینه دیگه.طفلی پرپر شد.


-اصلا بهش فکر نکنید،حالا انگار کی مرده.همون بهتر که مرد،فضای دانشگاه رو آلوده کرده بود.من که ازش بدم میومد.هرکی گناه کنه عمرش کوتاه میشه.


فکر کنم هیچکدوم از اونا،هیچ وقت گناه نکردند؛لابد نکردند که این حرف هارو می زنند.به نظرم اون فقط یه کم بدشانس بود.شاید هم خیلی خوش شانس بود که عاقبت کارشو تو این دنیا دید.احتمالا من و خیلی دختر پسرای این دانشگاه اون دنیا عاقبت کارامونو می بینیم.از کسایی که ازش استفاده کردن تا کسایی که بهش کمک نکردند.از کسایی که پشت سرش حرف زدند و اسم اونو بدنام کردند تا کسایی که بی عاطفه وبی توجه از کنارش رد شدند و با صدای اروم گفتند:اون گناهکاره،بهتره بهش نزدیک نشیم.


شاید هم در همین دنیا نفرین بشیم.


تصمیم گرفتم به خاطر اینکه یکم از بار گناهم کم بشه،به مراسم ترحیمش برم.وارد شدم.همه جا سیاه بود و صدای گریه به گوش می رسید.


حالا تمام عمرم گذشته وهنوز ازدواج نکردم.انگار من در همین دنیا نفرین شده ام.


پایان


” دلیل_عشق.
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……… به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم … دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت نامه بدین شرح بود : عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم … اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی ……  چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم … آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟  پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان … هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم … عاشقت هستم


از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد. طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشسته دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشد کسی متوجه من نبود. خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود. دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم. به خودم گفتم که از فکرش بیایم بیرون باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود. می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه. حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب پسر پررویی! توی دوراهی عجیبی مانده بودم. دیگه طاقتم تمام شده بود. دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم؟ برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم، به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود ! 

کسب درآمد

 (اشکت در میادا)

ﺩﺧﺘﺮ: ﺑﺮﻭ ﺩﻳﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ

ﺴﺮ :ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﺮﺍ

ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ

ﺩﺧﺘﺮ:ﺩﻳﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ

ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡﺗﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ . ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ

ﺷﺪ ﺴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ

ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ ﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ

ﺎﻣﻴﻮﺗﺮ ﻋﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺍﺷ

ﺗﻮ ﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ

ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﻪ

ﺍﺷﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭ ﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺴﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ

ﻣﻴﺮﺩ ﻳﻪﺗﻴﻪﺍﻱ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ

ﺩﺍﺩﻩ. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺴﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪ

ﺩﺧﺘﺮ ﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ:ﺍﻻﻥ ﻪ ﺍﻳﻦ ﻪ ﺍﻳﻦ

ﻴﺎﻣﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ

ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ

ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﺟﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱ

ﻫﻤﻴﺸﻪ .ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺘﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ

ﻣﻴﺮﻩ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34 ﺑﻮﺩ ﻪ ﺩﺭﺳﻮﺕ

ﻭﺗﺎﺭﻳﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ ﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﺎﻳﻴﻦ

ﺮﺕ ﺮﺩ ﺴﺮﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲ

ﻣﺮﺩ .ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺴﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﻲ

ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺴﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﻨﻪ ﺍﻣﺎﺴﺮ

ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ. ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺴﺮﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭﻴﺎﻲ

ﺯﻧ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ

ﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ

ﻣﻴﺮﻓﺖ .ﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭﺴﺮ ﺑﻪ ﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻪ

ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ: ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،

ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻨﻢ

ﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ﺍﻭﻥ

ﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.

ﻣﺎﺩﺭﺴﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﻪ

ﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺎﻩ ﺮﺩ ﻭﻴﺰﻱ

ﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﺮﺩ . ﺶ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺴﺮ

ﺑﻪ ﻧﻮ ﻠﺲ ﺩﺧﺘﺮ ﻤﺴﺎﻳ ﻴﺮ ﺮﺩ

ﺑﻮﺩ ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺴﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ



              یه برگ سفید

⚘⚘سال نو را به شما دوستان و همراهان گرامی تبریک می گوییم امید وارم سال پیش رو سالی پر از خیر و برکت برای شما و خانواده محترمتان تبریک و آرزوی موفقیت برای شما دوستان عزیز دارم سالی پر از روز های خوب و لبخند  برای شما آرزو دارم⚘⚘

✒میلادشکیبا 



هنوز قَدَّم به قدِ بابا نرسیده بود که تو سٌجده های نمازش سوار کولش میشدم ، دستامو دور گردنش حلقه  میکردم و با صدای بلند میخندیدم .

بابا هیچوقت بخاطر اینکارم منو سرزنش نکرد ، بجاش وقتی دستام دور گردنش بود و از کولش آویزون بودم محکم تر وایستاد و  سعی کرد نذاره زمین بخورم .

اون موقع قوی بودنِ بابا از نظرِ من همین وقتا بود ، بزرگتر که شدم فکر کردم چون بابا درِ شیشه ی مربارو راحت باز میکنه و کَله ی عروسکمو به تنش وصل میکنه قویِ ، بعدتر قوی بودن بابارو وقتایی دیدم که کولر خراب میشد یا سیم اتو اتصالی داشت یا وقتی چند کیلو میوه رو یهو تو دستاش میگرفت و میاورد خونه ، بابا قوی بود ، دیگه مطمئن شده بودم که قویه ، قوی بود چون میدونستم واسه هر هزار تومن پولی که میاره تو خونمون عرق ریخته و زحمت کشیده ، پشت هر لبخندی که میزنه هزارتا فکر و خیال نشسته ، پشت هر دستی که به سرم میکشه یه دل نگران پنهان شده که مبادا دخترمو گول بزنن، مبادا فردا که میره بیرون کسی اذیتش کنه ، مبادا حسرت فلان لباسٌ بخوره و بهم نگه.

بابا قوی بود چون دلخوشیای کوچولو داشت و عاشقِ چَکٌشٌ آچار بود.

حالا من بزرگ شدم قَدَم به قدِ بابا میرسه ، یکمم ازش بلندترم اما بابا همون باباست ، همون مهربونِ همیشگی ، همونکه باهم دفتر رنگ آمیزی میخریدیم و رنگ میکردیم ، همونکه بوسیدن دستاش به زندگی برکت میده و تو دعواهای مادرو دختری طرف دخترشو میگیره .

بابا هنوزم قویه فقط بحث ازدواج و دوریِ بچه هاش که میشه اشک تو چشماش حلقه میزنه و صدای غصه خوردنش تو نگاش میپیچه.

بابا قویه، یه قویه دل نازک و دلتنگ.

.

نازنین_عابدین_پور

کسب درآمد

به این فکر کن که وقتی من نباشم ، این شعرهای بی سرو سامان ، این نامه های نیمه کاره ، این خاطرات نداشته و اتفاقات نیوفتاده ، تکلیفشان چه میشود ؟! بعد از من چه کسی از تو مراقبت خواهد کرد ؟!چه کسی برای عروسک های نداشته أم مادری میکند ؟!
به این فکر کن که من ، سیندرلای قصه ات اگر نباشم تکلیف کفش هایی که برام نخریدی و نپوشیدم چه میشود ؟؟
اگر نباشم جای خالی أم را میتوانی با کسی پر کنی؟!
اصلأ مگر کسی شبیه من هست ، که نقاشی دوست بدارد تو را بکشد ، عکاسی را دوست بدارد از تو عکس بگیرد ، شاعر باشد برای تو شعر بگوید .
اصلأ کسی مثل من برای معشوقه اش با گریه آواز میخواند ؟؟
من فرق دارم با همه ی دنیا !! کمد لباس هایم را باز کن ، میبینی ؟من رنگ صورتی را دوست ندارم ، میدانی این یعنی چه ؟! دختری که رنگ صورتی را دوست ندارد خیلی متفاوت است خیلی !
من ساده أم از آن ساده های کمیاب که وقتی کنارش باشی از خجالت ذوب میشود ، این را که دیگر نمیتوانی منکر شوی .
فکر کن اگر من نباشم چه کسی بجای تو برای خودش گل میخرد تا یادش برود معشوقه أش دوستش ندارد
من فرق دارم با کسانی که دیده ای !! فرق دارم که بتوانی دوستم داشته باشی
میدانی آدمها با وجود تفاوت هایشان چیزهای مشترک زیادی دارند .
من آن را هم ندارم . کل دنیارا هم بگردی هیچکس را پیدا نمیکنی که جعبه ی بزرگ آرزوهایش پر از خالی باشد و عکس های تو تمام حجم جعبه را گرفته باشد!!
باز هم بگو من با دیگران فرق ندارم !!
باز هم دوستم نداشته باش
باز هم باور نکن هیچکس برایت من نمیشود
بازهم مرا با همه کنارهم بگذار اما
هیچکس مثل من دوستت نخواهد داشت جانم ، من با همه فرق دارم

متن:نازنین_عابدین_پور 


میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!!
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم.
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی.میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم .
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد . دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت .
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد :
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است .
برای بعضی ها هم بدست آوردن.اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند.
گاهی موهایشان را ، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد .
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند ".
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود .خیلی زود
نازنین_عابدین_پور

کسب درآمد


سلام امیدوارم که روز های خوبی در سال جدید را گذرانده باشید 

در چند روز اخیر کشور ما دوچاره سیل شده که باعث خسارات و جان باختن و آسیب به هم وطنان عزیزمان شده است 

در راستای کمک و حمایت از آسیب دیده گان این حادثه شما عزیزان می توانید

با کد دستوری زیر کمک های خود را ارسال کنید 

112#*780*

با آرزوی سلامتی برای همه مردم کشورم


7030

منکه ارومم همیشه /بی تو بارونم همیشه منکه تنهام همیشه /منکه عاشقم همیشه/می خواستم برای تو دنیارو بسازم/می خواستم نقاشی صورت زیبا تور بکشم/میخواستم که همیشه باشی کنارم /منکه ارومم همیشه /توی سکوتم همیشه /منکه از بودن با تو فقط تنها ی دیدام/پس کجای ای عزیزم/منکه ارومم همیشه /زیر بارونم همیشه/توی تنهای بیاد تو بودم همیشه /منکه عاشقم همیشه /با تو بودن کم نمیشه/منکه ارومم همیشه/وقتی که باشی کنارم /وقتی که دستات تودستم /وقتی که چشمات تو چشمات/ منکه ارومم همیشه /وقتی که لبخند تورو می بینم/ منکه ارومم همیشه /بی تو بارونم همیشه

✒میلاد شکیبا 


روی تخت که دراز می‌کشیدم، حواسم به تلفنِ توی راهرو بود که مرتب زنگ می‌خورد. هر بار یکی از بچه‌ها را صدا می‌کردند، اما در همه این سال‌ها هیچ‌کس به من زنگ نزده بود. دوباره صدای زنگِ تلفن آمد. یکی گوشی را برداشت و بعد داد زد: «برزگر. برزگر!» تا جلوی تلفن دویدم. صدای دخترانه‌ای گفت: «سلام.» دور و برم را نگاه کردم که کسی نباشد. پرسیدم:«شما؟»

گفت: «منو نمیشناسی؟» خوب به آوای خفه‌اش گوش دادم. «می‌شه خودتونو معرفی کنید؟»«چطور منو یادت نیست. می‌خوای اول اسممو بگم؟» چیزی نگفتم و منتظر ماندم. گفت: «من میم‌ام.» بلافاصله گفتم: «مرضیه! خودتی؟» کمی سکوت کرد و بعد گفت: «بجز من کی می‌تونه باشه؟» گفتم: «آخه من و تو که هیچ‌وقت.» حرفم را خوردم. «چطور بعد این همه سال. تلفن اینجا رو از کجا آوردی؟» «بابدبختی. اگه بدونی چقدر مصیبت کشیدم که صداتو بشنوم.» هیچ باورم نمی شد. دختری که پیش از این‌ها دوستش داشتم و هیچ‌وقت نداشتمش، زنگ زده بود بهم. پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟»

 صدای نفس‌هایش تند تر شد. گفت: «من الان گنبدم مرتضا.» «گنبد؟ اومدی اینجا چیکار؟» «فرار کردم.» «از خونه؟ نامزدت دیوونه میشه.» انگار داشت گریه می کرد. گفت:«امشب یه جا برام جور کن مرتضا. خیلی سردمه.» یک آن، به پول توی جیبم فکر کردم که بیشتر از ده هزارتومان نبود. به کی آوردنش توی خوابگاه! به اینکه نگهبان را چطوری بیهوش کنم. بعد به سرم زد ببرمش خوابگاه دخترها. به اکرم بگویم دخترخاله‌ام است یا همچنین چیزی. گفتم: «می‌برمت خوابگاه دخترها.» «برات دردسر نمیشه؟» خواستم بگویم نه که یاد عاطفه افتادم. یاد آن لپ‌های گلی. فکر اینکه محبوب گذشته و عشق حالایم توی یک اتاق تنها باشند، دستم را لرزاند. پرسیدم: «الان کجایی؟»

 آدرس را که داد، از در دویدم بیرون. تا سر جاده رفتم. برف نشسته بود و هیچ ماشینی رد نمی شد. یک‌هو دیدم کسی از توی خوابگاه صدایم می‌زند. علی بود. رفیقِ تازه ترم پایینی‌مان. گفت:«مرضیه پیغام داده که نمیاد.» دویدم سمتش. «تو مرضیه رو از کجا میشناسی؟»«نمیشناسم. خودت اسمشو بهم گفتی. من فقط بهت گفتم اول اسمم میمه.» بعد برایم همان صدای دخترانه پشت تلفن را در آورد. گفت می خواسته با اسم یکی از دخترهای دانشکده باهام شوخی کند. گفت خودم آتوی مرضیه را داده ام دستش. بعد گونه ام را بوسید و گفت هیچ فکر نمی کرده این شوخی به این جا برسد. همانجا نشستم. همانجا کنار جاده، روی گل و لای و برف. به مرضیه فکر کردم. به نامزدش که لابد داشت توی آغوشش گرمش می کرد. به عاطفه که از همه چیز بی‌خبر بود و به خودم.
مرتضی_برزگر 

کسب درآمد

بعضی صداها را دوست داشتم .
صدای گشتن دنبال خودکار،در شلوغی جامدادی.بازو بسته کردن لیوان حلقه ای .از جلو نظام، ناظم.
صدای هان؟نگاه کن .با تو ام.سرت را بالا بگیر ببینم پیراشکی نیمکت جلویی را چرا خوردی؟
صدای گریه هایم .بخشیده شدن .سر خوردن روی نرده های راه پله .شکاندن گچ پای تخته ی سیاه .
آقا اجازه ما نوشتیم.
دیکته های معلمی که لهجه داشت.
صدای معاون وقتی که می گفت یک کلاس دو کلاس.
پچ پچه های هنگام تقلب .فریاد بیرون دویدن از مدرسه .
صدای نگاه دختری که همکلاسی خواهرم بود.
صدای سلام کردنش با چشم.صدای زنگ خانه مان .
صدای کلید انداختن پدرم .
صدای باز کردن شکلات هایی که می آورد .
صدای موج های رادیو .صدای آژیر خطر .شنوندگان عزیز توجه فرمایید .توجه فرمایید
صدای دکتر ارنست .
بیگلی بیگلی .سوت های داخل سینما .
صدای ماشین دستی ِ سر و چهار راه وسط کله .
صدای خنده های از ته دل .
چقدر صدای این روزها را دوست ندارم .
چقدر گوشم گناه دارد.چقدر ناخواسته بزرگ شدم .چقدر آن روزها زندگی در هم و برهم  اما شنیدنی بود .

رسول_ادهمی


هوا سرده هنوز /دلم گرم شب روز /دارم میسوزم از دیروز/که گفتی برو از امروز /وای عجعب روزی شده/واسعی من عذاب شده/وقتی شنیدم حرفاتو /گفتی دیگه تموم شده/وای که عجعب روز بدی /دیگه با من نمیمونی/دیگه تموم شد روزهای که دل به دلدار هم بودی /هوا سرده هنوز /دلم گرم شب روز /دارم میسوزم از دیروز/که گفتی برو از دیروز
✒میلاد شکیبا

 


ببار بارون
روطن خسته من
ببار اروم ببار اروم
رودل شکسته من
منم مثل تو گرفتم
منم مثل تو باریدم
ببار بارون
که منم یه جوری خستم
خسته از خودم از دلم
خسته از این دنیام
خسته م خسته گیام من می مونم زیر بارون
ببار بارون ببار اروم

✒میلادشکیبا 


من هیچوقت سبزه ای را به یادتو گره نخواهم زد ، نمیخواهم گره ای به کار دنیا بیندازم و تو را آرزو کنم . مادر میگوید قدیم ها اینطور بود سر سفره های عقد تمام گره هارا باز میکردند که  بخت عروس و داماد پر از گره و جدایی نباشد. از کجا معلوم که این سبزه گره زدن ها بختمان را گره نزند و تمام نقشه هایمان را نقشه بر آب نکند ؟! از کجا معلوم تمام این بودن و نبودن های اجباری و رفت و آمد های اتفاقی زیر سر این گره های زمخت نباشد ؟! مثل همان ماجرای سفره ی عقد و بخت و اقبال عروس و داماد.! میخواهی رسم و رسوم را بجا بیاوری بیاور اما عاشق ها را چه ، به سبزه گره زدن ، عاشق ها به اندازه ی کافی غم جدایی دارند ، غصه دارند ، اتفاق تلخ دارند ،خودت میدانی که !!
اصلأ اگر این داستان ها حقیقت داشت چرا هیچ کدام از آرزوهایی که چسباندیم بیخ ریشه ی سبزه ها و روانه ی آب ها کردیمشان به حقیقت نپیوست و فراموش شد؟!
 بخاطر این ترس ها هم شده
بیا آخرین روز عید امسال را خوش بگذرانیم اما گره توی کار دنیا نیندازیم ، یکبار هم که شده بیا گره گشا باشیم ، سبزه های گره خورده را باز کنیم و آرزوها را بجای سبزه ها به آسمان بسپاریم ، قاصدک ها حرف آدم های عاشق را بهتر میفهمند.

گره هارا باز کن
قاصدک ها منتظرمان هستند
مرا آرزو کن
تو را آرزو میکنم !!
.
نازنین_عابدین_پور

 
7030

خاطراتم را در کوچه های زمستان جا گذاشتم
در نم باران
در
خودم را به بی خیالی میزنم ولی.‌
تمام نمی شود
خسته ام
خسته.
شاید باید خستگیم را
روی برگ های سفید دفترم بنویسم.
یا در گوشه ای از دیوار های اتاقم جا بگذارم
یا پشت آن پنجره خیس بنشینم و به قطره ای باران که در آسمان میریزد نگاه کنم
باز یاد تو افتادم در این بارانی که دارد سیل می شود
می ترسم مرا با خود ببرد
می ترسم
دیگر تو را نبینم.
شاید حرف آخر باشد
نمی دانم کجای کاش این سیل مرا به تو برساند
به تو.
شاید درد خستگی من باشد.
منتظرم دوباره ببینمت.

✒میلاد شکیبا 

کسب درآمد

میخواهم برایت قصه بگویم ، از آن قصه های من در آوردی بکر که وقتی میشنوی حال دلت عوض میشود.می خواهم بگویم چقدر دنیایمان میتواند آبی و قشنگ باشد ، اینکه میگویم آبی ، برای این است که دوستش دارم .مثل تو که دوستت دارم و اسمت را به عالم و آدم میگویم.
فکر کن یک دنیای آبی ، تو و
کلبه ای کوچک درون دشتی پر از گل های صورتیبنظرم خوب تر اینست که مثل بعضی فیلم ها دودکش خانه جریان زندگیمان را نشان بدهد!! کلبه ای که جای دود از دودکشش قلب های سرخ بیرون میریزدآسمان آبی دشتمان پر از قلب های سرخ باشد ، درست مثل ستاره باران شب ، قلب باران روز را داشته باشیم
هر روز صبح با بوسه ی خورشید از خواب بیدار شویم ، یک روز تو صبحانه برایم درست کنی یک روز من برای تو ، بعد از آن تو با عشق بروی دشت را بگردی و برایم تمشک های آبی بچینی ، از آن تمشک های ترش که طعمش اندازه ی عشقت خوب است. من بنشینم روی مبل دست ساز کلبه ی کوچکمان ، مثلأ همان مبلی که موقع ساختنش تو با اره دستت را بریدی و من ترسان و لرزان گوشه ی دامنم را پاره کردم و دستت را بستم
نشسته أم و دارم برای نوشتن کتاب جدیدم کارهای تازه ای آماده میکنم کتابی که عنوانش را "من و همسر آسمانی أم "خواهم گذاشت با یک جلد آبی و کمی صورتی که دوستش داری.
برایت غذای مورد علاقه أت را میپزم و بعد که خسته ای و به خانه برمیگردی شعر جدیدم را برایت میخوانم و تو برایم دست میزنی و میگویی : بانوجان شعرت بسیار آبی بود . و من میخندم و با موهایم دلبری میکنم !
غروب که شد باهم چای میخوریم و میرویم که عکس بگیریم.از افق های دور آرزوهایمان ، از آن چند درخت کوچک اطراف کلبه که یک روز گرم کاشته بودیم که برایمان سایه بیاورد
بعد از عکاسی هم دوربین را برمیدارم و میگویم تا کلبه باید بدویم.هرکس دیرتر رسید شستن ظرف های شام با اوو تو چقدر مهربان و متقلبی که میگذاری من برنده باشم و دیرتر میرسی
شب که میخواهیم بخوابیم کتاب داستان های کهن را برمیداری و می آیی که برایت کتاب بخوانم ، میگویی : جوری بخوان که همه ی عاشق و معشوق ها بهم برسند ، باشد


بعضی صداها را دوست داشتم .
صدای گشتن دنبال خودکار،در شلوغی جامدادی،بازو بسته کردن لیوان حلقه ای .از جلو نظام، ناظم.
صدای هان؟نگاه کن .با تو ام،سرت را بالا بگیر ببینم پیراشکی نیمکت جلویی را چرا خوردی؟
صدای گریه هایم .بخشیده شدن .سر خوردن روی نرده های راه پله .شکاندن گچ پای تخته ی سیاه .
آقا اجازه ما نوشتیم.
دیکته های معلمی که لهجه داشت.
صدای معاون وقتی که می گفت یک کلاس دو کلاس.
پچ پچه های هنگام تقلب .فریاد بیرون دویدن از مدرسه .
صدای نگاه دختری که همکلاسی خواهرم بود.
صدای سلام کردنش با چشم،صدای زنگ خانه مان .
صدای کلید انداختن پدرم .
صدای باز کردن شکلات هایی که می آورد .
صدای موج های رادیو ،صدای آژیر خطر .شنوندگان عزیز توجه فرمایید .توجه فرمایید
صدای دکتر ارنست .
بیگلی بیگلی ،سوت های داخل سینما .
صدای ماشین دستی ِ سر و چهار راه وسط کله .
صدای خنده های از ته دل .
چقدر صدای این روزها را دوست ندارم .
چقدر گوشم گناه دارد،چقدر ناخواسته بزرگ شدم .چقدر آن روزها زندگی در هم و برهم  اما شنیدنی بود .

رسول_ادهمی

 
7030

زیاد بزرگ نبودیم ، زیاد کوچک هم نبودیم  یک جایی بین دوران راهنمایی و دبیرستان ، آنجایی که خیلی ها شورو هیجان عاشقی داشتند ؛ میامدند از عشقشان میگفتند ، گریه میکردند ، شکست میخوردند ، پول توجیبی هایشان را جمع میکردند و کادوهای گران میخریدند ، میخواستند باهم بمانند ، باهم ازدواج کنند و سالها عاشق باشند ، دقیقأ همانجا بودیم ، نه زیاد بزرگ ، نه زیاد کوچک.
نامه نوشتن هم که آن روزها باب بود ، اصلأ خیلی ها هنوز موبایل نداشتند و از طریق نامه حرف هایشان را میزدند، نامه های که بعضأ به وسیله ی دخترعموها و دختر دایی ها دخترخاله ها رد و بدل میشد و چند روز طول میکشید تا برسد و بعد جواب نامه بیاید و دوباره و دوباره و دوباره این وضع ادامه داشته باشد تا جایی که معلوم نبود کجا بود و آخرش چه میشد.
حالا بماند که این وسط بعضی نامه ها لو میرفت و عواقب بدی برای نامه نویس و مخاطب نامه و نامه رسان به دنبال داشت!!!
من اما سرم به کار خودم بود ، از همان روزها دست به قلم بودم ، دوستانم میدانستند ، از اینرو کم کم نامه نویس عاشقانه هایشان شدم و محرم اسرارشان .
حرف هایی که میخواستند توی نامه بیاید به صورت جملات عادی مینوشتند و من کمی عاشقانه تر تحویلشان میدادم گاهی اوقات گوشه ی کاغذ ها با مداد رنگی طرح میزدم ، قلب میکشیدم ، چشم گریان میکشیدم ، دوستت دارم های رنگی مینوشتم و هرچه هنر داشتم نثارشان میکردم که راضی باشند و شاد.
آن روز ها چند نامه نوشتم نمیدانم.
اما یک جایی که دیگر کوچک نبودیم برای خودم دفتری داشتم پر از عاشقانه های قدیمی ، پر از نامه هایی که برای معشوقه ی دوستانم نوشته بودم و یک نسخه أش هنوز توی دفترم بود
نمیدانم چرا نگهشان داشته بودم .
چرا توی دفترم پر از قلب بود. چرا هیچ کدام اسم نداشت.
چرا .
.
نازنین_عابدین_پور


یه خط کشیدم

                               هنوز روی تقویم عشقم

-دوباره یه خط کشیدم

-دوباره از نبود تو این ترانه  رو نوشتم

-دوباره از نبود تو دلم پر از غم شد 

- روی تقویم عشقم پر از خط های سیا شد

-وقتی که تو باز نبودی دل من دوباره پر شد-

روزهای که نبودی چشمهم پر اشک شد

- روی تقویم من نوشته است-

دوباره فصل دیگریست -

هنوزم نیمدو دل من جای دیگست

-  هنوزم روی تقویم عشقم

- دوباره یه خط کشیدم

✒میلاد شکیبا 

 
7030

به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود
از خودش گفت، از قصدِ آمدنش، از چرایِ رفتنش
ساده بود و صمیمی‌
لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی‌ انتها غریب
قهوه‌اش را خورد، دستم را فشرد و رفت

ماجرایِ عجیبی ‌ست بودنِ ما آدم ها
یک نفر برایت چند دقیقه وقت می‌‌گذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می‌‌کند
برای یک نفر، عمری وقت می‌‌گذاری. همان کسی‌ که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، دنیایی را خراب کند

با تاسف نمی‌نویسم
برای بیدار شدن، برای شروع‌های تازه، هرگز دیر نیست
قهوه‌های تلخ، آدم‌های تلخ، روز‌های تلخ، ااماً به معنی‌ پایانی تلخ نیست
هنوز هم معتقدم . برای وارد شدن به دنیای دیگران، باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت

نیکی‌_فیروزکوهی


کمی قبل تر ، فکر میکردم عشق باید وقتی ایجاد شود که یک آدم بی عیب و نقص با تمام خوبی های ظاهری و باطنی مقابلت قرار بگیرد تا بتوانی دوستش داشته باشی ،  همان وقت ها بود که دوست داشتم عکس تمام عاشق معشوق های اطرافم را در کنار هم ببینم و میزان عشقشان را با نگاه بسنجم ، اصلأ هم برایم مهم نباشد عشق چیزی فراتر از اینست و آدم کامل هم توی دنیا وجود ندارد !.
دلم مثل خیلی های دیگر یک آدم رویایی میخواست ، از آنهایی که هم زیبایند هم قدبلند و چهارشانه ، هم خوش اخلاق و بااحساسند ، هم مهربان و پر انرژی.دلم کسی را میخواست که شبیه فلان بازیگر باشد و موهایش را مثل فلان خواننده کوتاه کند ، هر روز جور تازه ای دوستم داشته باشد ، هربار اتفاق های تازه ای برایم رقم بزند ، غمم را بداند ، شادی أم را بداند ، معنای نگاهم را بداند ، خوشبختی را بلد باشد و قصری از محبت برایم بسازد.
میخواستم عاشق کسی باشم که هیچ ایرادی نداشته باشد .
توی خیابان ، مغازه ، کتاب فروشی ، نمایشگاه ، اداره ، بانک میگشتم و میگشتم که دست بگذارم روی بهترین آدم و توی رویای خودم بروم و بگویم آهای شما که میتوانم عاشقتان باشم ما خیلی بهم می آییم آیا مایلید شماهم عاشقم باشید ؟!!!؟! مدت ها گذشت ، عاشق و معشوق های زیادی را دیدم ، حرف های زیادی شنیدم از زیباهای بی اخلاق ، از پولدارهای خائن از نامهربان های تحصیل کرده از قد بلند ها و قد کوتاه های بد و خوب ، از عاشق های خوشبختی که هرکدامشان چیزهایی کم داشتند اما عاشق بودند آنقدر دیدم و شنیدم که حساب کار دستم آمد. فهمیدم عشق آدم کامل و ناکامل نمیشناسد !! اصلأ عشق بهم می آییم و نمی آییم نمیشناسد یکهو دستت را میگیرد و میگذارد توی دست کسی که اصلأ شبیه آدم رویایی أت نبوده و نمیتواند باشد ، حالا این وسط شاید بعضی چیزها مثل رویاهایت از آب دربیاید و باعث شود خودت را خوشبخت ترین آدم دنیا بدانی.یا شاید خیلی عجیب تر از این هم وجود داشته باشد !!
حالا وقتی کسی درباره ی عشقش حرف میزند ، دوست ندارم عکسش را ببینم ، دوست ندارم دنبال دلیل باشم و مدام سوال های چرا دار بپرسم !! حالا از عشقشان که میگویند نگاهم برق میزند و لب هایم تحسین شان میکند ، دیگر نه عکس میخواهم ، نه دلیل.
چون میدانم عشق عیب پوش خوبیست و آدم هایی که دل به دریای عاشقی میزنند هرگز نمیتوانند چراهایم را پاسخ دهند و برای عاشق بودنشان دلیل بیاورند
با خودم فکر میکنم مثل خیلی ها ابراهیم وارانه باید بتی را که سالهای سال در ذهنم ساخته أم بشکنم ، چرا که
عشق بهم می آییم و نمی آییم نمیشناسد
.
.نازنین_عابدین_پور

 

فیس نما


اگه یه قرن هم از یه اتفاق گذشته باشه، فقط یه اشاره کوچیک کافیه تا تمام این سال‌ها رو برگردی به عقب، ببینی نشسته روی یه صندلی چوبی، پشت یه میز شیشه‌ای، روبروی تویی که قبل از رفتنت داری داد می‌زنی سرش و می‌گی: «تمومش کن، من از اولش هم دوستت نداشتم.»
هیچ‌وقت نفهمیدم که چطوری اون شب تلخ رو به صبح رسوند. نفهمیدم چقدر تا خونه‌اش گریه کرد تا رسید. نمی‌دونم چقدر به من فکر کرد تا تونست فراموشم کنه. دلم می‌خواست بدونم که توی این مدت اصلا به من فکر کرده؟ اصلا تونسته اون روزا رو از یاد ببره؟
وقتی بعد از سال‌ها دیدمش، به‌نظرم خیلی عوض نشده بود. هنوزم مثل قبل خنده از روی لبش نمی‌افتاد. هنوزم انقدر شمرده صحبت می‌کرد که دلم می‌خواست ساعت‌ها بشنومش. هنوزم وقتی من رو نگاه می‌کرد توی چشماش گم می‌شدم. خوب که بهش نگاه کردم، فهمیدم اون نبوده که من رو از دست داده، این من بودم که به دست نیاوردمش.
یه وقتا آدم یه کاری می‌کنه که واقعا نمی‌دونه به نفع خودش بوده یا به نفع طرف مقابل. اما توی تمام این سال‌ها، این دلداری رو به وجدانم می‌دادم که من هرکاری کردم برای خودش بوده. ولی با گذر زمان، این شک بود که جای یقین رو می‌گرفت.
حالا کمی جا افتاده‌تر شده بود. با صدایی گرم‌تر و چشمایی که قصد پیر شدن نداشتند. روبروش ایستادم. نمی‌دونم موهای سفید رو شقیقه‌ام رو می‌شمرد یا به غم پنهان توی چشمام نگاه می‌کرد. هرچی بود حواسم را جمع کردم، مثل وقتایی که دلم نمی‌خواست بفهمه توی چشمام چی می‌گذره سرم رو پایین انداختم و گفتم: «فکر نمی‌کردم دیگه ببینمت، اما آرزوش رو داشتم که برای یک‌بار هم که شده بتونم ازت عذرخواهی کنم. بشه بهت بگم که برای حرفای اون روز خیلی متاسفم.»
خندید و سعی کرد با دستش، سرم را بالاتر بیاره. با پشت انگشت اشاره‌ روی گونه‌ام رو نوازش کرد و گفت: «تو داشتی می‌رفتی، من داشتم می‌مُردم. باید اون دروغ رو ازت می‌شنیدم.»

پویا_جمشیدی

 
7030

با آدم های زیادی می شود صبح تا عصر جمعه را گذرانید
طوری که نفهمی آفتاب صبح جمعه ات کِی غروب کرد!؟
آنها که دل زنده اند
آنها که دل و دماغ یک جا نشستن و صحبت های طولانی را ندارند
آنها که آدم های دست توی دست دویدن و خندیدن و قهقهه اند!
اما آدم های کمی هستند که می توان دلتنگی غروب جمعه را با آن ها سر کرد
همان ها که عصرهای جمعه ی عمرشان ، دلِ شان برای کسی گرفته
همان ها که می توانند مسیرهای طولانی را آرام کنارت قدم بزنند و حوصله شان سر نرود!
 همان ها که بی توجه به ساعت بسته شده روی مچ  دستِ شان ساعت ها روبرویت می نشینند
و تو می توانی دلتنگی های غروب جمعه ات را کنارشان ،  آرام آرام بباری!

فاطمه_نعمتی

 

اپیزود


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور

 

فیس نما


باید خیالپردازی را میگذاشتم کنار باید مثلِ لباس هایِ بِلااستفاده همه ی خیال هام را از تویِ سَرَم درمی آوردم و میگذاشتم وسطِ روسریِ مامان، بعد بٌقچه أش میکردم و تمام.

باید میشٌدم یکی شبیهِ آنها که جمعیتشان زیاد است و فکرشان حوالیه تو میچرخَد، تو که خوب حرف میزنی و بلدی زیبا باشی، باید جایِ تنهایی أم را با بودنت عوض میکردم که تویِ روزهایِ بارانی بفکرِ من و احتمالَن چند نفرِ دیگر باشی و به همه یمان بگویی "مراقب باش سرما نخوری ". همان چند نفری که تویِ خواب هام میدَویدند و میخواستند بگیرند تو را از من، همان ها که تویِ فالِ قهوه ام آمده بودند و سَرشان شبیهِ خٌفاش بود و میگٌفتی دروغَند . که بعدتر فهمیدم دروغ نبودند و اتفاقأ یکیشان آنقدر دوستت داشت که یادَش بروَد با همه خوبی و به همه لبخند میزنی، از آن لبخندها که پشتش هزارو یک حرف قایم کرده بودی، حرف هایی که گاهی عاشقانه بودند و نمیشٌد راست و دروغِشان را فهمید .

باید برایِ اینکه نِگَهت میداشتم رویاهام را فدا میکردم و همیشه از همه میترسیدم، همه ی آنها که برایَت با من فرقی نداشتند. اما نتوانستم! 

که یک غمگینِ تنها بودن همیشه بهتر از غمگینیست که کسی را دارد و باز هم تنهاست .

باید خودمان را نجات بِدَهیم 

از دوست داشتنِ کسی که

ترسِ از دست رَفتنِش

یک روز دیوانه یِمان میکند!

.

نازنین_عابدین_پور

اپیزود


آیا در عشق و عاشقی های خام زیر بیست سالگی، کار خنده داری کرده اید؟.

من عاشق ‌مان بودم. الان نیستم. عاشق کس دیگری هستم و ‌مان هم بچه دارد. همین عشق باعث شد رتبه‌ام در کنکور بیست و خرده‌ای هزار شود. خدا می‌داند که اگر عاشق نشده بودم، الان به‌جای استیو جابز سیب کشف می‌کردم یا به جای جیم جارموش گوست‌داگ می‌ساختم یا به جای کیت جَرِت پیانو می‌زدم. عشق همه استعدادهایم را به باد داد و عاقبت چرت‌نویسی نصیبم شد. یک بار معلم زنگ آخر پیش‌دانشگاهی مان نیامده بود و ما را زودتر فرستادند برویم خانه. من چون می‌دانستم سرویس ‌مان کی می‌رسد (همیشه نیم ساعت قبل از من می‌رسید)، هر چه ته جیبم داشتم را جمع کردم و یک تاکسی دربست گرفتم تا معشوقم را ببینم. البته منظور از این دیدن، پیاده شدن او از سرویس مدرسه، بای بای احتمالی با دوستانش و داخل شدن به خانه بود که در بهترین حالت هفت ثانیه طول می‌کشید. با تاکسی سر کوچه رسیدم و به‌سرعت پیاده شدم. باران شدیدی می‌بارید. یک جایی خف کردم که احیانا مرا نبیند. همین‌طور خیس و خیس‌تر می‌شدم. نزدیک‌های رسیدن سرویس‌شان بود که یک پراید جلوی پایم ایستاد و آدرس پرسید. خیلی سریع جوابش را دادم و پرایده راهش را گرفت و رفت. وقتی سرم را به سمت در خانه ‌اینا چرخاندم، صدای بسته شدن در را شنیدم. درست در همین فاصله، او هفت ثانیه رویایی مرا پیموده و وارد خانه شده بود. مثل موش آب‌کشیده وارد خانه شدم و از همان روز با خودم تصمیم گرفتم هیچ‌وقت پراید نخرم.

ویژه نامه عشق مجله خط خطی:
محمد_صفاجویی


نباید خالی بمانند این دست ها
راستش را بخواهی
دلم هوای دستی را کرده
وسیع مثل دشت
گرم مثل خورشید
محکم مثل سایه ها.
که باشد
و بشود به اعتبارشان جنگید
آه دورترها
یک نفر دست هایش را تکان میدهد
شاید تو باشی
شاید تو باشی
شاید تو باشی.

نازنین_عابدین_پور

 

فیس نما


اولین بار که عاشق شدم کلاس چهارم ابتدایی بودم،عاشق یکی از پسرهای اقوام که سالی چند بار هم را می دیدیم،بار اولی که دیدمش بر سر یک مسئله ی کودکانه دعوایمان شد،یادم می آید که با آن دعوا به شخصیت منفور زندگیم تبدیل شده بود.تا اینکه متوجه نگاه هایش شدم،من غذا می خوردم و او مرا نگاه می کرد،من بازی می کردم و او مرا نگاه می کرد،من با دخترهای فامیل حرف میزدم و او مرا نگاه می کرد.بعد از مدتی فهمیدم که می شود به توپ والیبال حس خوب داشت،چون دست های او به آن خورده بود،می شود با بوی قورمه سبزی مهمانی مست شد چون در مهمانی هایی که او هم بود بوی قورمه سبزی می آمد،می شود در حیاط خانه تاب بازی کرد و حس پرواز داشت،چون روزی او بر روی آن تاب نشسته بود.
رمان می خواندم و او جنتلمن داستان بود،فیلم می دیدیم و او قهرمان فیلم بود.با پدرم بحث می کردم و او کسی بود که قرار بود بیاید و مرا از آن شرایط بد نجات دهد.
این داستان ادامه داشت تا من به سن دبیرستان رسیدم و فهمیدم که او فقط پسر بچه ای بوده که شاید به علت کنجکاوی،تفاوت ها و یا هر دلیل دیگری مرا نگاه می کرده،فقط همین،نه چیز دیگری.
بعد از آن باز هم عاشق شدم و باز هم در آخر تنها چیزی که نصیبم شد یک"فقط همین،نه چیز دیگری."بود،گویی تابع زندگیم یک دوره تناوب دارد که آخر آن با یک"فقط همین،نه چیز دیگری."تمام می شود.
می دانی،می خواهم به این تناوب ها پایان بدهم و فکر می کنم پایان آن وقتی است که به جای آن که خودم آدم ها را در زندگیم بزرگ کنم،اجازه بدهم که آنها خودشان،خودشان را در زندگی من بزرگ کنند.

شیوا

 

گفتی نترس ، دستانم لرزید ، نگاهم دنبال اتفاق های گمشده رفت و برنگشت ، من ماندم که جوابت را بدهم ، ماندم که بگویم اگر عاشقت نمیشوم برای خوب نبودنت نیست ، عاشقت نمیشوم چون میترسم وفاداری أم اندازه ی عشقت نباشد ، یکجای راه کم بیاورم و دلم برگشتن بخواهد.
آنوقت باید بغض کنم ، اشک بریزم و برگردم که ترس های همیشگی أم را از راه رفته و به انتها نرسیده ی عشقمان جمع کنم.
تو باید چه کنی آن روز ؟! باید مثل شاه مات شده ی شطرنج بایستی و نگاهم کنی که ضربه ی آخر را بزنم و نابودت کنم؟! یا مثل سربازهای زخمی کشان کشان خودت را به جایی برسانی که زنده بمانی و خاطره هایم را زیرو رو کنی ؟!سختت نیست تحمل دردی به این ناهمواری ؟! بازهم میگویی نترس ، عاشقم باش ، وفاداری وقتی بوجود می آید که عشقی باشد ، احساسی باشد امااما من میگویم وفاداری وقتی بوجود می آید که عشق را بلد باشی اما من نابلد که دست روی دست میگذارم تا دوست داشتن را از چشمانم نقاشی کنی چطور میتوانم وفادار باشم و نترسم؟!
نترسم که برایت کم عاشق باشم ، نترسم که گاهی دلم تنهایی بخواهد و تورا از خود برنجانم ، نترسم که یادم برود اگر افتادی دستت را بگیرم و بلندت کنم .میدانم شاید توی دلت بگویی چقدر نااهل و بی احساسم اگرهمراهت باشم و وفاداری ندانم.میدانم شاید این حرف ها تیر خلاصی باشد به قلب عاشق خیلی ها که وفاداری میخواهند و همراهی نترس.
اما ، گفتنی را باید گفت ، وفاداری این لغت ساده ی پر از عشق نقطه ی مقابل خیانت نیست ، وفاداری معنای بینهایتی دارد که خیلی ها یادشان رفته بدانند و بعد عاشق باشند , وقتی آدمها با ترس هایشان زندگی میکنند ،همه چیز جور دیگری اتفاق می افتد.آدم کم می آورد و جا میزند !!
هیچوقت نمیتوانی دست کسی  را بگیری و بگذاری توی دست ترس لعنتی أش و بگویی کنار هم باشید زمان همه چیز را حل میکند ، حقیقتش اینست زمان چیزی را حل نمیکند ، فقط آنقدر میگذرد که فراموشی بیاید و همه چیز را با خود ببرد.اما بعد از چند روز ، چند ماه ، چند سال ؟!! هیچکس نمیداند ، گاهی شاید انقدر دیر بیاید و آرام ، که قبل از آمدنش از غصه دق کرده باشی !!
بازهم میخواهی نترسم و دل به رویایی بسپارم که فکرش را نکرده بودم ؟!عاشقت باشم اما وفاداری ندانم؟!
مرا تنها بگذار
خودم با ترس هایم آشتی میکنم
یک روز نزدیک
یک روز آشنا.

نازنین_عابدین_پور


وقتی بهم زنگ زد و گفت میخواد ببینتم، برعکسِ یه ماهِ پیش که با زنگِ تلفنش ذوق زده شدم و قلبم گروم گروم شروع به تپش کرد، هیچ حسی بهم دست نداد، حتی دلم میخواست یه جوری میشد که نرم
اومد دنبالم، فقط گاز میداد و خیابونا رو بی هدف میچرخید
بی اهمیت به نگاهِ سنگینش روی سیگارِ توی دستم فندکشو برداشتم و تا ته کشیدم که بالاخره به حرف اومد
- دوروزه معلوم هس کجایی نه مسیجی نه تماسی
یه پفففف گفتم و رومو برگردوندم سمتِ خیابون
با حسِ گرمای دستش روی دستم برعکسِ قدیما که آروم میشدم، عصبی شدم، به بهونه ی جلو کشیدن شالم دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون
- معلوم هس چته تو؟
اینو که گفت با مشت کوبید روی فرمونُ نگه داشت
سرشو آورد نزدیک صورتم زل زد توو چشام صداشو بلند کرد و ادامه داد:
- ببین پری بعدِ دوسال اومدم همه چی رو جبران کنم، میخوام از اول شروع کنیم، دلم لک زده مثه قدیما از دیدنم خوشحا.
میونِ حرفش پریدم و گفتم:
تا حالا شده خیلی خوابت بیاد و توی شرایطی باشی که نتونی بخوابی؟ دیدی بعدِ اینکه شرایط مهیا میشه فک میکنی الان سریع خوابت میبره ولی هرچه قدر زور میزنی حس میکنی بیخواب تر میشی، چون بدنت عادت کرده به اون حال طول میکشه که دوباره خوابت ببره
یا وقتی که خیلی گشنته و غذا نیست بعدِ چند ساعت که گشنگی میکشی وقتی میخوای غذا بخوری هیچی از گلوت پایین نمیره، اون حسِ ولعت از بین رفته تا کم کم مغزت فرمون گرسنگی رو میده
الان قلبِ من عینِ سیستم خواب و معدمه، این عشقی که معلوم نیس تا حالا کجا بوده رو نمیخواد
یه روزگاری خیلی منتظرت بودم،از شوقِ خواستنت قلبم توو سینم جا نمیشد ولی اونقد اومدنت طول کشید مجبور شدم با مشت بکوبم رو قلبم که خفه خون بگیره و بجای نفسای تو سیگارو به خوردش دادم
یه ماه پیش که زنگ زدی، فک کردم میتونم برگردم به اون روزا ولی هرچی گذشت فهمیدم قلبم پس میزنه این اومدنو، دوست داشتنو یادم رفته، "دوستت دارم" که میشنوم عقم میگیره
پس بهم نگو سنگدل، نگو تو از عشق هیچی نمیفهمی
من حالیمه! فقط دیر اومدی، خیلی دیر
اونقد که عشقت از دهن افتاده عین یه چایی که یخ کرده و هر چقدرم آبجوش توش بریزی فایده ای نداره فقط کمرنگ تر میشه،
منتظرِ جوابش نموندم
پیاده شدم، رفتم سمتِ خیابونو توی ازدحامِ ماشینا خودمو گم کردم.
پریسا_امیریان 


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور


نباید خالی بمانند این دست ها
راستش را بخواهی
دلم هوای دستی را کرده
وسیع مثل دشت
گرم مثل خورشید
محکم مثل سایه ها.
که باشد
و بشود به اعتبارشان جنگید
آه دورترها
یک نفر دست هایش را تکان میدهد
شاید تو باشی
شاید تو باشی
شاید تو باشی.

نازنین_عابدین_پور

 



کمی قبل تر ، فکر میکردم عشق باید وقتی ایجاد شود که یک آدم بی عیب و نقص با تمام خوبی های ظاهری و باطنی مقابلت قرار بگیرد تا بتوانی دوستش داشته باشی ،  همان وقت ها بود که دوست داشتم عکس تمام عاشق معشوق های اطرافم را در کنار هم ببینم و میزان عشقشان را با نگاه بسنجم ، اصلأ هم برایم مهم نباشد عشق چیزی فراتر از اینست و آدم کامل هم توی دنیا وجود ندارد !.
دلم مثل خیلی های دیگر یک آدم رویایی میخواست ، از آنهایی که هم زیبایند هم قدبلند و چهارشانه ، هم خوش اخلاق و بااحساسند ، هم مهربان و پر انرژی.دلم کسی را میخواست که شبیه فلان بازیگر باشد و موهایش را مثل فلان خواننده کوتاه کند ، هر روز جور تازه ای دوستم داشته باشد ، هربار اتفاق های تازه ای برایم رقم بزند ، غمم را بداند ، شادی أم را بداند ، معنای نگاهم را بداند ، خوشبختی را بلد باشد و قصری از محبت برایم بسازد.
میخواستم عاشق کسی باشم که هیچ ایرادی نداشته باشد .
توی خیابان ، مغازه ، کتاب فروشی ، نمایشگاه ، اداره ، بانک میگشتم و میگشتم که دست بگذارم روی بهترین آدم و توی رویای خودم بروم و بگویم آهای شما که میتوانم عاشقتان باشم ما خیلی بهم می آییم آیا مایلید شماهم عاشقم باشید ؟!!!؟! مدت ها گذشت ، عاشق و معشوق های زیادی را دیدم ، حرف های زیادی شنیدم از زیباهای بی اخلاق ، از پولدارهای خائن از نامهربان های تحصیل کرده از قد بلند ها و قد کوتاه های بد و خوب ، از عاشق های خوشبختی که هرکدامشان چیزهایی کم داشتند اما عاشق بودند آنقدر دیدم و شنیدم که حساب کار دستم آمد. فهمیدم عشق آدم کامل و ناکامل نمیشناسد !! اصلأ عشق بهم می آییم و نمی آییم نمیشناسد یکهو دستت را میگیرد و میگذارد توی دست کسی که اصلأ شبیه آدم رویایی أت نبوده و نمیتواند باشد ، حالا این وسط شاید بعضی چیزها مثل رویاهایت از آب دربیاید و باعث شود خودت را خوشبخت ترین آدم دنیا بدانی.یا شاید خیلی عجیب تر از این هم وجود داشته باشد !!
حالا وقتی کسی درباره ی عشقش حرف میزند ، دوست ندارم عکسش را ببینم ، دوست ندارم دنبال دلیل باشم و مدام سوال های چرا دار بپرسم !! حالا از عشقشان که میگویند نگاهم برق میزند و لب هایم تحسین شان میکند ، دیگر نه عکس میخواهم ، نه دلیل.
چون میدانم عشق عیب پوش خوبیست و آدم هایی که دل به دریای عاشقی میزنند هرگز نمیتوانند چراهایم را پاسخ دهند و برای عاشق بودنشان دلیل بیاورند
با خودم فکر میکنم مثل خیلی ها ابراهیم وارانه باید بتی را که سالهای سال در ذهنم ساخته أم بشکنم ، چرا که
عشق بهم می آییم و نمی آییم نمیشناسد
.
.نازنین_عابدین_پور

 



پاییز قشنگی بود ، رو نیمکت سرد و خیس پارک چارزانو نشسته بودیو به نیم رخ صورتم نگاه میکردی ، بدون اینکه به طرفت برگردم خندیدم و گفتم :به چی نگاه میکنی ؟!
بلند خندیدی !!
از خنده ی تو خنده ی منم کش اومد و صدامون تو محوطه ی خلوت پارک پیچید .
برگشتم طرفتو چارزانو نشستم رو به روت ، هنوزم داشتی میخندیدی ، چشات میخندید ، لبات میخندید ، انگار تو اون لحظه خنده ی تموم آدما تو چشمای تو جمع شده بود و خنده ی تو رو لب های من
+دلدارجان حالا که افتادی رو دور خنده ، بیا بازی کنیم
بازم خندیدی ، بدون اینکه جواب بدی دستاتو آوردی بالا و انگشت هاتو چرخوندی ، یعنی "چی بازی"؟!
+خنده بازی ، باید به چشم های هم خیره بشیم و نخندیم ، هرکی بخنده بازندس ، اصن تو میتونی به من نگاه کنی و نخندی؟!
دوباره خندیدم اما خنده ی تو مثل یه پرنده ی گریزون از رو صورتت پرید و رفت .
-آره میتونم نخندم وقتی .
+وقتی چی؟!
غم تو چهرت مثل بارون نم نم اون روز زار میزد.
-وقتی فکر کنم ندارمت ، وقتی کنارم باشی اما مال من نباشی ، وقتی تموم آرزوهایی که باهم داشتیم با یکی دیگه تجربه کنیم ، وقتی فکر کنم تموم خاطرات خوب این روزا اگه نباشی برام کابوسه.وقتی.وقتی.وقتی!!
دیگه نمیتونستم بخندم ، دلم گریه میخواست ، شاید توأم گریه کردی اما قطره های بارون رو صورتت حواسمو پرت کرد.
چند دیقه سکوت کردم ، از تموم فکرای ترسناکی که به یادت آوردم ترسیدم .
+اصلأ دلدارجان بیا بازی رو عوض کنیم ، هرکی بیشتر خندید برندس ، تو که میتونی وقتی به من نگاه میکنی از ته دل بخندی نه؟؟
خندیدی ، از ته دل خندیدی!!

 

فیس نما


تو فکر میکنی عاشق بودن را بلد نیستی چون نمی توانی برایم کادوهای گران بخری و در بهترین رستوران ها و کافه ها تولدم را جشن بگیری ، دوستان جنس مخالفم را دعوت کنی و در مقابلشان ببوسی أم که نشانشان بدهی عاشقی تا به عاشق بودنت حسودی کنند و دلشان بسوزد. نمیتوانی ماشین های مدل بالا بخری که تفریح هایمان را شیرین تر کنی ، نمیتوانی لباس های مارک بپوشی و عطرهایی بزنی که بویش تا مدت ها توی خیالم باشد و مدام تورا به یادم بیاورد ، نمیتوانی ساعت های گران بخری و لحظه های دوریمان را دقیق تر بشماری.نمیتوانی وعده ی لباس های خارجی و سفرهای عجیب غریب را به من بدهی!!.
براى همین همیشه میگویی عاشق های خوب میتوانند برای معشوقه هایشان کارهای بزرگی انجام دهند و سورپرایزهای عجیبی تدارک ببینند!!
من اما فکر میکنم تو عاشق خوبی برای من هستی ، آنقدر خوب که بتوانم دوست داشتنت را فریاد بزنم و به بودنت افتخار کنم عاشق خوبی هستی چون میتوانی هربار که دیدی أم دست خالی نیایی ، شاخه گلی برایم بخری و خوراکی ها و کتاب های مورد علاقه أم را توی کیفت قایم کنی تا بگردم ، پیدایشان کنم و جیغ های بنفش بکشم ، میتوانی پا به پای شیطنت هایم بدوی و به نفس نفس بیوفتی اما گلایه نکنی ، خرابکاری هایم را با عشق ببینی ، در مقابل عصبانیتم لبخند بزنی و بگویی چقدر عاشق تر میشوی وقتی سرت داد میزنم و مرا بزور بخندانی، تو میتوانی مرا تحسین کنی، قربان صدقه أم بروی و جوری دوستم داشته باشی که دفترخاطراتم پر باشد از خاطرات خوبی که برایم ساختی ، آرزوهایی که از روی دلم برداشتی و برآورده شان کردی ،میتوانی برایم لباس های گلدار بخری و نگهشان داری وقتی عروست شدم بپوشم و کلی ذوق کنی ، میتوانی برایم کتاب بخوانی و یادداشت های عاشقانه بنویسی ، برایم بادکنک های رنگی بخری و آنطور که دوست دارم نگاهم کنی ، بی انتظار و صادقانه.
تو عاشق خوبی هستی چون آنقدر  امنی که میتوانم وقت و بی وقت غصه هایم را به مهربانیت بسپارم و گاهی پیشت خوب نباشم ، لباس های نامرتب بپوشم ، آرایش نکنم ، از خستگی چشم هایم نترسم ،گریه کنم ، ادای بچه های لجباز را دربیاورم و وقتی از فکر های مسخره أم میگویم نگران از دست دادنت نباشم.
تو حتمأ عاشق خوبی هستی
که مرا
با تمام
نامهربانی هایم
واقعی دوست داری!!

عاشق های خوب
گاهی جز عشقی واقعی چیزی نمیتوانند داشته باشند.
تنهایشان نگذارید !!!

نازنین_عابدین_پور

فیس نما


دست خودم را میگیرم و میبرم سراغ عروسک هایم ،از میان تعداد انگشت شمارشان دوست داشتنی ترین را انتخاب میکنم و در آغوش میگیرم چشمانش انگار پر از خواب های ندیده ایست که وقتی بزرگ شدم برای مدت طولانی از دستشان داد ، موهایم را شبیه اسطوره ی کودکی أم، آنشرلی  میبندم و چادر گل گلی مادر را  ناشیانه روی سر میگذارم ، به خودم توی آینه نگاه میکنم ، به چادری که قدش از من کوتاه تر است و مثل آن روزها مرا در خود غرق نمیکند ، از ظرف و ظروف اسباب بازی أم همان چندتای رنگ و رو رفته را یک گوشه میچینم ، رختخواب عروسک آبی أم را می آورم، میخواهم "مادر"باشم ، مثل آن روز ها پایم را دراز میکنم و رختخواب کوچک خاطره انگیز را رویش میگذارم عروسک کوچولویم با تمام کهنگی أش هنوز هم مرا سر ذوق می آورد ، پایم را تکان میدهم و فکر میکنم چشم های عروسک خواب گمشده أش را بعد از سالها پیدا کرده و خیالم راحت میشود . حالا باید بروم سراغ کارهایم ، خیال میکنم عید است و باید خانه تکانی کنم ، باید برای عروسک های دیگرم مثل خاله ای مهربان لباس نو بخرم ،چند لباس دوخته شده را از جعبه ی بزرگ خاطره هایم جدا میکنم با تمام کج و کولگی شان سلیقه و حوصله ی کودکی أم را به رویم می آورند و یادم می آید حالا کمتر مثل آن روزها باحوصله أم ،  لباس های جدید خود را از کمد بیرون میکشم ، بوی آن روزهارا نمیدهد بوی عطر تازه ای را به رخم میکشد که برای سال نو خریده أم ، دلم بوی واقعی لباس هایم را میخواهد ، بوی تازگی و ذوق کودکانه که مجبورم میکرد بارها لباس های عیدم را بپوشم ، به خود بنازم و نقشه های عجیب بکشم که چطور دل دخترخاله هایم را بسوزانم ، کفش پاشنه دارم را از جاکفشی بیرون می آورم ، چقدر عیدها دلم کفشی میخواست که صدای تق تق پاشنه أش از سمفونی بتهوون هم گوش نواز تر باشد و با هر قدم دلم را بلرزاند !! کفش را میپوشم و با چادر برای خودم دامن دنباله دار درست میکنم ،از آنهایی که خاله جان وقتی عروس شد پوشید و ما دنباله أش را گرفته بودیم!!
کم کم خیال میکنم عروسکم از خواب بیدار شده و دارد گریه میکند ، اشک های شورم را با چادر مادر پاک میکنم و میروم که  در آغوش بگیرمش.
چقدربرای آغوشم کوچک و نحیف شده است.
چرا من بزرگ شدم و عروسک هایم سالهای سال با چشم خواب آلود منتظرم ماندند .چرا هم بازی هایم بجای اینکه خاله ی عروسک هایم باشند مادر شده اند . چرا مادرم میگوید بزرگ شده ای !
چرا دعا میکنند عروس مردی باشم که نمیتواند برای عروسک هایم پدری کند .
چرا !!
چرا!!
چرا!!
نازنین_عابدین_پور 


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی .!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع.سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد . خیلی !!

.

نازنین_عابدین_پور

فیس نما


روزهای تعطیل اگر خانه باشی انگار همه چیز پیراهن اندوه به تن میکند و میخواهد بغض بی دلیلی را به جان گلویت بیندازد، تا خودت را گم کنی و مسافر جاده های پر خاطره ی خیالت شوی.

بعضی وقت ها روزهای تعطیل دشمنی عجیبی با آدم دارند ، نه دلت میخواهد کارهای عقب افتاده ات را انجام دهی نه استراحت کنی ، نه شاد باشی ، نه با کسی حرف بزنی ، نه موهایت را شانه کنی و لباس مرتب بپوشی ، نه آهنگ شاد گوش بدهی و برای خودت جلوی آینه برقصی که حالت عوض شود !!

از دلگیری جمعه که خیلی ها گفته اند اما من فکر میکنم همه ی روزهای تعطیل دلگیرند ، جمعه اند ، اصلأ از جمعه هم جمعه ترند.مثل یک خمیازه ی کش دار حال آدم را میگیرند و مغز را خسته میکنند ، کاش هیچوقت تعطیل نباشد اصلأ .!

حداقلش اینست که روزهای عادی انقدر آدم را کلافه نمیکنند ، بلأخره یکجوری میتوانی خودت را خلاص کنی و دلت خوش باشد اما روزهای تعطیل نه ، خب سخت است دیگر، خانه بنشینی و درو دیوار را با نگاهت نقاشی کنی که آخرش به کجا برسی ؟! مطمئنم هر کدام از ما حداقل یکبار به این نتیجه رسیده ایم که روزای تعطیل در خانه ، جزو لعنتی ترین روزهای عمرمان بوده  و هزارجور فکر خوب و بد توی سرمان رشد کرده است.

اصلأ کاش روزهای تعطیل بشود به کسی گفت هی فلانی ، امروز چقدر عجیب بودن می چسبد ، بیا برویم برای همدیگر گل بخریم و بادکنک های رنگی ، بنشینیم یک گوشه ، بادکنک هارا باد کنیم و بدهیم به بچه های توی خیابان .

فلانی هم بگوید چشم ، از این بهتر نمیشود ، من هم امروز دلم عجیب بودن میخواهد و خنده های از سر ذوق تورا ،

 تو بخند 

بقیه أش را خودم آماده میکنم!!

یا دلت بگیرد و بگویی فلانی جان ، دلم جیغ بنفش میخواهد می آیی برویم یکجا جیغ بکشیم ؟! فلانی هم بخندد و بگوید آخ که چقدر جیغ بیخ گلویم چسبیده است بیا برویم جیغ بازی و بعد که حالمان خوب شد از آن آلوچه های ترش که دوست داری بخریم

وای که چقدر خوب است داشتن یکی از این فلانی ها که همیشه موافقند و برای روزهای تعطیل و غیر تعطیل زندگی أت مایه ی آرامش و دلگرمی

اینکه روزهای تعطیل باید یکجور خاصی به شب برسد نه با اندوه و حس های عجیب غریب ؛

درست 

اما در این روزهای شکنجه گر کش دار ، نبودن این فلانی ها چقدر پر رنگ تر میشود!

فلانی سلام 

امروز تعطیل است 

برویم جیغ بنفش بکشیم ؟!؟!

 

فیس نما


تو از این مردها نبودی که ابروهایشان را برمیدارند و برای جذاب تر شدن عکس هایشان اخم های خشن را به صورتشان می بافند و به دوربین زل میزنند ، گاهی لب هایشان را غنچه میکنند و ادای دخترهارا در می آورند که بینی تازه عمل شده یشان بیشتر به چشم بیاید و تحسین برانگیز تر باشد ، حالا بماند که بعضی ها به لب هایشان ژل تزریق میکنند و صورتشان را ظریف تر به رخ میکشند ، تو از اینها نبودی .

تو شلوار پاره و تنگ و کوتاه پوش نبودی ، موهای خامه ای و فلان و فلان نبودی.

تو یک مرد ساده و معمولی بودی که سیکس پک های برجسته و بازوهای بزرگ و پوست تیره رنگ و سولار شده نداشت ، پیراهن های تنگ نمیپوشید و دکمه هایش را تا نیمه ی بدنش باز نمیگذاشت ، روی دست هایش خالکوبی های نامفهوم دیده نمیشد و تا بحال به مهمانی ها و پارتی های شبانه نرفته بود ، سلفی هایش در آغوش دخترهای جذاب پلاستیکی یا کنار شیشه های مشروب و الکل های مختلف نبود.

تو هیچ کدام اینها نبودی اما "مرد"بودنت را از نگاه پاک بدون انتظارت میشد فهمید ، وقتی حیای مردانه ات نمیگذاشت به چشمانم خیره شوی !

تو یک مرد ساده ی عجیب بودی که خدا را میشناختی ، عکس هایت حالو هوای معنوی و دوستانه داشت ، یا توی امامزاده بودی یا کنار دوستانی از جنس خودت که لبخندهای رضایتمندانه یشان آدم را به زندگی امیدوار میکرد ، تو از آنها بودی که پولشان را برای خریدن لذت های پر از گناه خرج نمیکردند، برای من هدیه و گل میخریدی ، برای مادرت ، برای پدرت ، برای کودکی که سر چهار راه فال میفروشد و گرسنه است ، برای نیازمندانی که دلشان به آدم هایی مثل تو گرم است تو با غیرت و مردانگی عجین شده بودی ، لبخندهایت ظریف و دخترانه نبود ، قول هایت قول بود و میشد روی حرف هایت نه حساب کرد و نترسید

تو از این مردهای خودخواه نبودی که هر روز دلت سفرهای خارجی دوستانه بخواهد و لذت هایی که برای همجنس های خودت مجاز میدانی برای همجنس های من غیر مجاز ، تو عقیده داشتی غیرمجاز بودن چیزی زن و مرد ندارد و برای همه ی آدم ها یکجور است !!

تو هیچوقت ادای آدم های عاشق را درنیاوردی که با احساسات کسی بازی کنی!

.

تو با تمام این خوبی هایت به من فهماندی نسل مردان واقعی منقرض نشده است و عاشقم کردی.

تو از این مردها بودی.

.

.

نازنین_عابدین_پور 


شب همه شب ،

در انتظار 

دل ، 

لحظه به لحظه ،

بی قرار 

شوق وصال ، در نگهم ، 

 بهر لقا ، 

از سر شب تا به سحر 

اشک و نیایش و دعا  

 در سحری ، 

رقیب به من طعنه زد و 

گفت ، که تو ،

((  لایق دیدار نئی  ))

از شب بعد ،

دگرنیا !!

بغض دوباره آمد و 

گریه شدم  ،

داغ فراق در دلم ،

بهانه شد 

تشنه شدم


تشنه ی ،بوییدن مسحورترین ، 

عطر عبا ، 

نگین انگشتر صنع ، مهدی ( ع ) موعود ، بیا 

در همه عمر ،

لحظه به لحظه ،

چشم ، براه 

جمعه به جمعه منتظر 

منتظر ظهور نه ،

منتظر طلوع ماه ،

مژده ی ، وصل به خود دهم ،

وصل که نه ، 

مست شوم به ، نیم نگاه ،

رقیب ،درست گفت به من ،

( لایق دیدار نئی  ) 

با دل عاشق ، چه کنم ؟

عشق مگر بود گناه ؟

رقیب ،درست گفت ، ولی ،

دانم و دانند ، همه ، 

معدن ،جودی و سخا، 

مخزن ، الطاف اله ،

نگین انگشتر صنع ، 

دل ، متمنی از آن ، 

مرحمتت 

جان ، به فدای ، قدمت ، 

مهدی ( ع ) موعود ، بیا ،


رسول موحدی


گفتی نترس ، دستانم لرزید ، نگاهم دنبال اتفاق های گمشده رفت و برنگشت ، من ماندم که جوابت را بدهم ، ماندم که بگویم اگر عاشقت نمیشوم برای خوب نبودنت نیست ، عاشقت نمیشوم چون میترسم وفاداری أم اندازه ی عشقت نباشد ، یکجای راه کم بیاورم و دلم برگشتن بخواهد.
آنوقت باید بغض کنم ، اشک بریزم و برگردم که ترس های همیشگی أم را از راه رفته و به انتها نرسیده ی عشقمان جمع کنم.
تو باید چه کنی آن روز ؟! باید مثل شاه مات شده ی شطرنج بایستی و نگاهم کنی که ضربه ی آخر را بزنم و نابودت کنم؟! یا مثل سربازهای زخمی کشان کشان خودت را به جایی برسانی که زنده بمانی و خاطره هایم را زیرو رو کنی ؟!سختت نیست تحمل دردی به این ناهمواری ؟! بازهم میگویی نترس ، عاشقم باش ، وفاداری وقتی بوجود می آید که عشقی باشد ، احساسی باشد امااما من میگویم وفاداری وقتی بوجود می آید که عشق را بلد باشی اما من نابلد که دست روی دست میگذارم تا دوست داشتن را از چشمانم نقاشی کنی چطور میتوانم وفادار باشم و نترسم؟!
نترسم که برایت کم عاشق باشم ، نترسم که گاهی دلم تنهایی بخواهد و تورا از خود برنجانم ، نترسم که یادم برود اگر افتادی دستت را بگیرم و بلندت کنم .میدانم شاید توی دلت بگویی چقدر نااهل و بی احساسم اگرهمراهت باشم و وفاداری ندانم.میدانم شاید این حرف ها تیر خلاصی باشد به قلب عاشق خیلی ها که وفاداری میخواهند و همراهی نترس.
اما ، گفتنی را باید گفت ، وفاداری این لغت ساده ی پر از عشق نقطه ی مقابل خیانت نیست ، وفاداری معنای بینهایتی دارد که خیلی ها یادشان رفته بدانند و بعد عاشق باشند , وقتی آدمها با ترس هایشان زندگی میکنند ،همه چیز جور دیگری اتفاق می افتد.آدم کم می آورد و جا میزند !!
هیچوقت نمیتوانی دست کسی  را بگیری و بگذاری توی دست ترس لعنتی أش و بگویی کنار هم باشید زمان همه چیز را حل میکند ، حقیقتش اینست زمان چیزی را حل نمیکند ، فقط آنقدر میگذرد که فراموشی بیاید و همه چیز را با خود ببرد.اما بعد از چند روز ، چند ماه ، چند سال ؟!! هیچکس نمیداند ، گاهی شاید انقدر دیر بیاید و آرام ، که قبل از آمدنش از غصه دق کرده باشی !!
بازهم میخواهی نترسم و دل به رویایی بسپارم که فکرش را نکرده بودم ؟!عاشقت باشم اما وفاداری ندانم؟!
مرا تنها بگذار
خودم با ترس هایم آشتی میکنم
یک روز نزدیک
یک روز آشنا.

نازنین_عابدین_پور


خوشبختی نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر.

به همین سادگی،

به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر.

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم.

 

اپیزود


.

از خیلی ها شنیده بودم و خیلی جاها خوانده بودم ، آدم ها موجودات غیر قابل تغییر و لجبازی هستند که هیچوقت نمیشود روی تغییر دادنشان حساب کرد ، من اما فکر میکنم "عشق" این اعجوبه ی ناشناخته قدرت انجام هرکاری را دارد ، اگر نداشت این همه آدم عاشق برای رضایت معشوقه ی شان عوض نمیشدند ، از تیپ و رنگ لباس گرفته تا بعضی اخلاق ها و رفتارها که گاهی حتی مادران هم از تغییرشان ناامید میشوند ، مثلأ خود تو ، چقدر برای اینکه بیشتر دوستت داشته باشم آبی پوشیدی و مدل موهایت را عوض کردی ، یا برخلاف میلت آهنگ های کلاسیک گوش دادی و شعرهایی که من دوست داشتم از حفظ برایم خواندی ، راستی تو که از بعضی غذاها بدت می آمد چرا همیشه چیزهایی که من دوست داشتم با اشتها میخوردی و حرفی نمیزدی ؟!! از خیس شدن هم بدت می آمد اما تمام روزهای بارانی که کنارت بودم بدون چتر می آمدی زیرباران و برایم شعر سهراب را زمزمه میکردی و از لباس خیس به تن چسبیده و موهای بهم ریخته أت چندشت نمیشد ، یا مثلأ منی که لجبازترین دختر فامیل بودم بخاطر تو از خیلی ها دور شدم ، طرز لباس پوشیدنم را مطابق میل تو تغییر دادم ، دیرتر عصبانی شدم ، کمتر آرایش کردم ، فوتبال دوست نداشتم اما بخاطرتو.

میبینی عشق چه قدرتی به آدم میدهد ؟! یکهو پا میگذاری روی تمام چیزهایی که سالها راضی به تغییرشان نبودی ، هر کسی نداند خودت که بهتر میدانی از چه چیزهایی بخاطر هم دست کشیدیم و به چه چیزهایی علاقمند شدیم تو حتی با آن عطر تلخ و سردی که سالهای سال مهمان پیراهنت بود وداع کردی و عطر گرم و شیرین مورد علاقه ی مرا به مهمانی پیراهن چهارخانه أت بردی ، من هم موهایم را برای تو سیاه نگهداشتم و نگذاشتم از زیر روسری فراری باشند!

آدم های عاشق به دست معشوقه هایشان تغییر میکنند

خوب میشوند 

بد میشوند 

پیر میشوند 

جوان میشوند!

و تو چقدر این تغییرها را دوست داشتی که همیشه میگفتی خوشبحال من که معشوقه ی خوش سلیقه ای مثل تو دارم

حالا میفهمم "عشق" قدرت انجام هرکاری را دارد 

حتی تغییر دادن مردها و زن هایی که 

به هیچ صراطی مستقیم نیستند 

جز صراط "عشق" !!

.

مارا به صراط عشق بسپارید ، خودمان عوض میشویم :-)


هر شخصی با #کلیک بر روی این لینک عضو فیس نما شود و #تبلیغات فیس نما را مشاهده کند 20% از درامد آن شخص نصیب شما خواهد شد .
کافیست #لینک درج شده را برای دوستان خود ارسال کنید و روش کسب درامد را به آنها اموزش دهید و درامد ثابت ماهیانه ای بدون داشتن هیچ گونه تخصصی کسب کنید .
قبل از اینکه دوستان شما در سیستم تبلیغات کلیکی فیس نما عضو شوند همین حالا نسبت به معرفی آنها و افزایش درامد خود اقدام کنید .
در بدترین حالت با داشتن 10 عضو فعال فقط از درآمد گردآمده ها ماهیانه 45,000 تومان درآمد خواهید داشت . برای بهتر متوجه شدن میزان درآمد از تعداد عضوها جدول زیر را مشاهده کنید :

فیس نما



به دخترى عشق بورز که کتاب بخواند

به دختری عشق بورز که پولش را به جای لباس خرج کتاب کند

دختری که لیست بلندی از کتاب‌ها را برای خواندن تهیه کرده است.

دختری که کارت کتابخانه سال‌های کودکی‌اش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد.

تشخیص‌ش سخت نیست

حتماً همیشه در کیفش کتابی برای خواندن دارد.

کسی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند

و پس از یافتن کتابی که مدت‌ها در جستجویش بوده، اشک شوق در چشمانش حلقه زند.

کسی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته‌اش کند.

به دخترى عشق بورز که اگر در کافه منتظرت ماند، انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب‌های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن، چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می‌کند و نه زیبایی.

به دخترى عشق بورز که کتاب بخواند.

و برای تولدش و سالگرد آشنایی و همه‌ی اتفاق‌های خوب به او کتاب هدیه بده.

به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می‌فهمی و درک می‌کنی.

به او نشان بده که می‌فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می‌فهمد

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ‌ گفتن‌ات را درک می‌کند، او کتاب خوانده است.

او می‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان، هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.

او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می‌فهمد.

او کتاب خوانده است و می‌داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر شکست بخوری، او می‌فهمد.

او زیاد خوانده است و می‌داند که راه موفقیت، ‌

از شکست سنگفرش شده.

او رویا پرداز نیست و با هر شکست، محکم‌تر از قبل کنارت می‌ماند.

اگر به دخترى عشق ورزیدی که اهل خواندن بود،

کنارش باش.

اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کتابی در دست، گریه می‌کند، در آغوشش بگیر، برایش فنجانی چای بیاور، بگذار در دنیای خودش بماند.

به دختری عشق بورز که اهل خواندن باشد.

او برایت حرف‌های متفاوت خواهد زد

و دنیایی متفاوت خواهد ساخت

غم‌های عمیق و شادی‌های بزرگ هدیه خواهد آورد.

او برای فرزندانت نام‌هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت، او به آن‌ها سلیقه‌ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد.

او می‌تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد، زیباتر از آنچه هست

به دخترى عشق بورز که اهل خواندن باشد.

چون تو لیاقت چنین دختری را داری

تو لیاقت داری به کسى عشق بورزى که زندگیت را با تصویر‌های زیبا رنگ زند

اگر چیزی فراتر از دنیا را می‌خواهی،

به دختری عشق بورز که اهل خواندن باشد.


فیس نما


بعضی چیزهارا باید سروقت خودش داشته باشی ، وقتش که بگذرد دیگر بود و نبودش برایت فرقی نمیکند چون به نبودنش عادت کرده ای و یاد گرفته ای چگونه بدون اینکه داشته باشی أش ، زندگی کنی
بعضی چیزها ، مثل  حس ها و تجربه ها ؛ دوره ی خاص خودش را دارد
مثلأ یک دوره ای آدم دوست دارد عاشق باشد .مثل خیلی های دیگر کادو بخرد ، ذوق کند ، برای کسی مهم باشد.
وقتی نیست ، زمانش که بگذرد دیگر فایده ای ندارد.کم کم  به تنها بودن میان جمعیت بزرگ دو نفره ها عادت میکنی و یاد میگیری تنهایی حال خودت را خوب کنی !!
اینکه میگویند عشق تاریخ مصرف ندارد و پیروجوان نمی شناسد ، درست.
اما عاشق شدن در بیست  سالگی با عاشق شدن در چهل سالگی قابل مقایسه است ؟؟!! آدم یک چیزهایی را سر وقت خودش باید داشته باشد
وقتی سرزنده و شاد است
وقتی جوان است
یک چیزهایی مثل عشق و حس و حال عاشقی
وقتش که بگذرد ، رنگش خاکستری میشود
و شاید هرگز نتوانی تجربه اش کنی !!!! هرگز .


 ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ

ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !

ﺩﻧﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﺮ !

ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ !

ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮﺎﺭ، ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻨﺪﺶ !

ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻓﻬﺎﺖ، ﺳﺨﺘ ﺭﺍ ﻫﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ !

ﻭ ﻫﻤﺸﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺵ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻪ ﺑﺪﺍﺭ ﻣ ﺷﻮ، 

ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻣ ﺗﻮﺍﻧ ﻫﻤﻪ ﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻨﺎﺭ ﺑﺬﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻨ،

ﺁﻥ ﺭﺍ ﺯﻧﺪ ﻦ، با ﻋﺸﻖ ﺯﻧﺪ کن.

فیس نما


چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای ، این نیمه را تمام نکرد.
بزنم به تخته ، عشق جدید چقدر به زندگی أت می آید.
چهارخانه های پیراهنت بزرگتر بنظر میرسند و خنده هایت با دوام تر ، نه اینکه فکر کنی حسادت میکنم ها  نه ، اتفاقأ وقتی بر خلاف میل تو ، توافق کردیم برویم دنبال زندگی هایمان و  رفتیم ، گل های پیراهن من هم شکفت و عطر بهار لبخندم توی کوچه ها پیچید و های و هوی تنهایی أم به گوش آسمان و پرنده هایش هم رسید.
اما.اما همه چیز به اینجا ختم نشد ، بعد از مدتی عشق در من جان گرفت ، مثل یک بیماری پنهان و بدون نشانه که یکباره خودش را نشان میدهد و آدم را از پا در می آورد.! شاید باور نکنی اما از پا در آمدم ، تازه فهمیدم چقدر از دوست داشتنت زیر پوستم جریان داشت اما متوجهش نبودم ، تازه فهمیدم آن گل های شکفته و های و هوی ، آرامش قبل از طوفان عشق بوده و قرار است بلایی به جانم بیاندازد که درمانش از دست هیچ طبیبی برنمی آید جز تو ، اما آنقدر دیر عاشقت شدم که نتوانی بدادم برسی. من که نخواسته بودم دوستت نداشته باشم ، نخواسته بودم تورا به پای دوست نداشتنم بسوزانم.اصلأ تقصیر من نبود که عشق با رفتنت آغاز شد و ویرانم کرد فقط آمدم بگویم
هیچ حسرتی بزرگتر از این نیست که دیر بفهمی عاشق کسی بوده ای
حسادت نمیکنم اما.
آدم عاشق که این حرف ها سرش نمیشود.

 

اپیزود


قدم می زنم، در شهر
قدم می زنم،با دل خود با سایه خود
در شهری که آدم هایش در مسیر های مختلف در حال قدم زدن هستند
که در درون خود داستانیهای دارند
که در زندگی خود راز های دارد
قدم می زنم، با تمام احساس کودکی ام
که در پارک ها و کوچه های شهر گذشت
قدم می زنم، در خاطرات خود در مسیر های که می خواندم،می نوشتم،عاشق شدم
قدم می زنم، با چشم های بسته،گوش کردن به آهنگ شهر،آهنگی که صدایش مثل گذشته  نیست،
قدم می زنم،در شعر های خودم،با برگ های خودم
قدم می زنم،شاید پیدایش کنم آنچه را که در گذشته گم کرده ام.
✒میلاد شکیبا


من از اینکه موهای فِری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموارو حلقه های کَج و مَعوَج  هیچ جوره توی کَتَم نمیرفت ، دلم موی صاف میخواست که پَر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد . موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند.

گاهی از دم اسبی های پٌر فرازو نشیب موهای فرفری أم کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت ، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن درهم میپیچید و مثل اولش میشد.

خواهرم اما موهای صاف و پٌرپشتی داشت ، از آنهایی که وقتی دست رویش میکشیدی حس لمس ابریشم به دستانت هدیه میشد ، بافتن موهای مرتب و صافَش هم خیلی لذت بخش بود. اما موهای خودم، دلم برای موهای خودم میسوخت ، با اینکه انواع و اقسام نرم کننده ها را به موهایم میزدم ،  بازهم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان ، برایم سخت بود که فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خٌروشانَش بگیرم، برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد ، 

اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم ، فرفری بودنش از همان جا بیشتر به چشم آمد که بلندی أش به کمرم رسید ، دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود.سخت جمع و جورشان میکردم.

دلم میخواست مثل خیلی ها از زیر چتری موهایم ، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم، میخواستم اما نمیشد این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!! اما یک روز بارانی 

از لا به لای پیچ و تاب  موهای باران خورده أم تو را پیدا کردم.

تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بودی ای ، 

کسی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند ، 

دختری شبیه من که با دست مهربانت به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی

میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم 

و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری أم شناختی و عاشقم شدی!!

دختران مو فرفری 

شاعران زیادی 

برای خودشان دارند.

نازنین_عابدین_پور


دلم یک عاشقانه به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت و مهربانی أت حسودی میکند و گاهی تورا از دور زیر نظر میگیرد ، حجابش کامل نیست و اعتقادش خیلی چیزها کم دارد .

 بعد یکجور که اصلا فکرش را نمیکنی عاشقم شوی، آنوقت هیچ چیز سر جای خودش نباشد، هر روز که میگذرد بیقراری أت بیشتر شود، با خودت بجنگی که این عشق برای دلت بزرگ است و از تو تا من تفاوت زیادی وجود دارد اما نتوانی فراموش کنی، گریه هایت سودی نداشته باشد و هیچ کاری هم از دستت برنیاید

مٌحرم از راه برسد با دوست های نزدیکم قرار چادر سر کردن بگذاریم و درست همان روزی که چادر را جایگزین مانتوهای گل گلی أم کرده ام ببینم توی ایستگاه صلواتی ایستاده ای پیراهن مشکی أت مثل همیشه اتو شده و مرتب است سربند روی سرت از همیشه مرد تر نشانت میدهد ، یکهو دلم از لبخند محزونی که به روی آن پسر معلول میپاشی بلرزد و بعد از آن حالم با همیشه فرق داشته باشد.

وقتی  مرا با "چادر " دیدی آنقدر متعجب شوی که اشک روی گونه هایت بنشیند و شانه هایت تکان بخورد

تو گریه کنیمن گریه کنم.برای همه چیز.برای خودمان.برای عشقی که غیرمنتظره آمد توی دلمان و گره هایش به دست مهربان امام حسین باز شد.

بعدتر همه چیز خوب شود ، مثل معلمی که به دانش آموزش درس یاد میدهد اعتقاداتت را یادم دهی و با جایزه های متفاوتت تشویقم کنی و آنقدر مهربان باشی که خدارا برای داشتنت شکر بگویم و معتقدتر و وفادارتر شوَم.

هر روز برای چادری شدنم عاشق تر شوی اصلأ چادر بشود مظهر عشقمان ، آخر میدانی میخواهم باعث "زهرایی" شدنم تو باشی که همه چیز زندگیمان با همه فرق داشته باشد.!حتی بِهم رسیدنمان.

دلم عاشقانه ای به سبک بچه مذهبی ها میخواهد ، شاید لاکچری و خاص نباشد، شاید پارتی های شبانه و مسافرت های بٌرون مرزی نداشته باشد  اما عاشقانه های عجیبی دارد 

پایدارو خٌداگونِه

  کلیک کنید

فیس نما


آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

عباس_معروفی

 

فیس نما


.

آدم گاهی دِلَش نه عشق میخواهد نه دوست داشتن هاےِ آتشین و رنگـارنگـے که هرکسے آرزوےِ تجربه کردنش را دارد ، دِلش نمیخواهد کسـے برایش مهربان باشد و صبح به صبح با پیام ها و تماس هاےِ محبت آمیز بیدارش کند ، دِلَش نمیخواهد مدام نگران باشد و برای آینده ےِ نامعلومِ این دوست داشتن ها غصه بخورد ، از دنیاےِ شیرینِ تنهایی أش فاصله بگیرد و خوشی های دوستانه أش را با یک آدمِ دیگر تقسیم کند.

آدم گاهے دِلَش فقط تنهایـے میخواهد و یک جاےِ دِنج که بتواند به وسعتِ تمام غصه هایـے که از تنها نبودن به دِلَش نشسته است، گریه کند و بعد از آن براےِ خودش باشد، بدون حس های مزاحم و ناامیدکننده دوست داشتنش را به اطرافیانش هدیه کند ، با دوستانش وقت بگذراند، با خانواده أش و خودش را بیرون بکشد از مردابِ دوست داشتن های عجیب و غریب این روزها که همیشه یک جایَش مثلِ درِ خانه ای قدیمی می لَنگَد و هیچ کاری هم نمیشود برایشان کرد.

اصلا همه ی آدم ها یکجایی ، بعد از مدت ها تنها نبودن نیاز دارند به آغوشِ تنهاییِشان برگردند و خیلی چیزهارا دوباره بسازند ، روحِ خسته و احساسات ویران شده یشان را ، عقایدشان را، اعتمادشان را .

نیاز دارند تویِ خیابان های شلوغ شهر تنها قدم بزنند ، تنها خرید کنند و تنها تویِ کافه ای بنشینند و به حالِ خوبشان بخندند ، از شنیدن هیچ تجربه ی عاشقانه ای حسرت نخورند و قَلبشان به تَپِش نَیوفتد ، گوشه ای از پارک بایستند و به بازی بچه ها خیره شوند ، دنبال اهدافشان باشند و برای به تحقق پیوستنشان بِجَنگند، هروقت دلشان خواست گوشی را خاموش کنند و بدون هیچ استرسی دل به زندگیِ واقعی بسپارند، شیطنت هایشان را بگذارند تویِ کیفشان و با خود به همه جا ببرند، برایِ خودِ خودشان نفس بکشند و شاد بودن را با تمام وجود حس کنند.!

تمام آدمها یکجایی از زندگیشان باید به تنهایی هایشان برگردند و برای خودشان باشند، اگر به اینجای زندگی برسید"تنها" بودن اصلا وضعیت خوفناکی نیست!!

 

اپیزود


مردی صبح از خواب بیدار شد
و با همسرش صبحانه خورد و لباسش را پوشید و برای رفتن به کار آماده شد
هنگامی که وارد اتاقش شد تا کلیدهایش را بردارد گرد و غباری زیاد روی میز وصفحه تلویزیون دید.
به آرامی خارج شد وبه همسرش گفت: دلبندم ،کلیدهایم را از روی میز بیاور
زن وارد شد تا کلید ها را بیاورد دید همسرش با انگشتانش وسط غبارهای روی میز نوشته " یادت باشه دوستت دارم "
وخواست از اتاق خارج شود صفحه تلویزیون را دید که میان غبار نوشته شده بود " امشب شام مهمون من "

زن از اتاق خارج شد و کلید را به همسرش داد و به رویش لبخند زد
انگار خبر می داد که نامه اش به او رسیده

این همان همسر عاقلیست که اگر در زندگی مشکلی هم بود، مشکل را از ناراحتی و عصبانیت به خوشحالی و لبخند تبدیل می کند

هیچوقت با حالت دستوری با افراد خانواده تان صحبت نکنید
عزیزان جانم شما میتونید با مهربانی به هر آنچه میخواهید برسید به راستی که عالی گفتند از محبت خارها گل میشود!

 
7030

بی من چگونه رفت؟ مگر دوستم نداشت؟ 

آخر چه خواستم که دگر دوستم نداشت؟

آن اشک‌های شوق در آغازِ هر سلام 

آن خنده‌ها چه بود؟ اگر دوستم نداشت

آه ای دل صبورِ کماکان در انتظار! 

آه ای نگاه مانده به در! دوستم نداشت

کار رقیب بود که نامهربان من 

از روز دیدنش به نظر دوستم نداشت

من تا سحر به گریه و او تا سحر به خواب 

دردا که قدر خواب سحر دوستم نداشت. .

‌سجاد_سامانی


شاخه گل خشکیده عشق

قسمت اول

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش

بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز

مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از

رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در

وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر

روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی

اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه

های من بود ؟!

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد 

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او

بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و

از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم

توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته

بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :

( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده

بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر

پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای

آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . 

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون

ادامه دارد .

اپیزود



قسمت پایانی

اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته
بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه
کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه
سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه
کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما
قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از
حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که
چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی
خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .
( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … )
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست ….
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش
عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته
 ایم!

مجید_بابائی


عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را

ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟

شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد

لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را

تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم

انکار کنم این غم حاجت به بیان را

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!

تا پر کنم از قصه ی تو گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم

با جذبه ی یک اخم برانم همگان را

 شیرین_خسروی


امام مهربانم سلام.
امروز دلم خواست برای تو بنویسم ، برای تو که همیشه از یادت غافل میشوم و فراموش میکنم باید منتظرت باشم !! اینکه از انتظار میگویم منظورم آن انتظارهای واقعی و از ته دل است ، نه این انتظارهای پیش پا افتاده و نالایق که اصلأ برای وجود ارزشمند شما کافی نیست ، خب من خطاکار گاهی یادم میرود  قبل از هرچیزی باید برای آمدن شما دعا کنم و معنای انتظار واقعی را یاد بگیرم چون اوضاع خراب است.معنای اوضاع خراب را خودت که بهتر میدانی ، خودت که هر روز شاید اتفاقی از کنار من و خیلی ها عبور کنی و دلت برایمان بسوزد ، خودم میدانم اینها دلیل قانع کننده ای نیست اما توی زندگی همه ی ما گره هایی هست که فکر و احساس آدم را به خودش می پیچد و غافلمان میکند از تو .
منتظر واقعی أت که نیستم
اما آنقدرها هم نمیشود شمارا به یاد نیاورد آقاجان ، مخصوصأ وقت هایی که دلم از عالم و آدم میگیرد ، وقت هایی که دنیا به قدری کثیف و خونین به چشمم می آید که حالم از همه چیز بد میشود.اینجور وقتها فقط دعای عهد خواندن برای شما مرهم روی درد آدم میگذارد ، مخصوصأ آنجا که با دستانی گشوده به خدا میگویم : "رحم کن به درماندگی ما پس از غیبت طولانی او ، خدایا برطرف کن این غم و غصه را از این امت با حضورش و زود گردان برای ما ظهور او را "
و از ته دل میخواهم زودتر ظهور کنی و فکر میکنم اگر تو بیایی چقدر همه چیز خوب تر میشود از آن خوب های همیشگی و ماندگار که زود گذر و اتفاقی نیست ، کاش میشد بیایی و با دست های مهربانت غبار غصه را از زندگی تمام آدم ها ببری ، شادی بیاوری ، صلح بیاوری و خنده های از ته دل.
راستی مادر بزرگم میگوید شما برای منتظرهای واقعیتان دعا میکنید ،
آقاجانم ، میدانم من و خیلی ها منتظر واقعی أت نبوده ایم اما تو برای همه ی ما حتمأ دعا میکنی ، نه؟؟!!
نازنین_عابدین_پور

اپیزود


مهر در سجاده ام پنهان بماند بهتر است

کفر ما در سایه ی ایمان بماند بهتر است

عشق و رسوایی خطر دارد زلیخای عزیز

یوسفت در گوشه زندان بماند بهتر است

در دلم نفرین و بر لب آفرین دارم ولی 

ماجرا بین لب و دندان بماند بهتر است

بعد از این از عشق ما در کافه های انزوا

نقش مرموزی ته فنجان بماند بهتر است

بی سلامی آمدی پس بی خداحافظ برو 

عشق بی آغاز بی پایان بماند بهتر است

احسان_افشاری

 

فیس نما


همه ی خوشی هایمان به کنار ، مطمئنم اگر کنارم بودی این شب ها جور دیگری برایمان رقم میخورد ، حس و حال معنوی تری را تجربه میکردیم و لحظه هایمان عاشقانه تر میگذشت ،  از سحری های دو نفره ای که زودتر از من  بیدار میشدی ،  سفره را آماده میکردی تا افطاری های توی امامزاده و دعاهای دو نفره و قرآن خواندن تو و گوش دادنِ من .
تمام  حس های معنویِ این روزها با عشقمان پررنگ تر میشد حتما وقتی پیش چشم خدا آنقدر خوشبخت و عاشق دعا میکردیم از دیدنمان لبخند میزد و به مخلوقش افتخار میکرد ، نه؟! احتمالا شب های قَدرمان آنقدر زیبا میگذشت که دلمان میخواست یک عمر قَدر باشد و هرشب تو چادر مشکی أم را برایم اتو کنی و من پیراهن مشکی أت را برایت اتو کنم ، روسری أم را برایم لبنانی ببندی و موهایم را با دست های مهربانت زیر روسری پنهان کنی و عاشقانه تر از همیشه بگویی چقدر این شب ها بیشتر به داشتنم افتخار میکنی ، موهایت را شانه کنم و بگویم چقدر این روزها بیشتر عاشقت میشوم . لبخند بزنیم ،  چادرم را روی سرم بگذاری قرآن ها را برداری بگویی جانِ دلم برویم که خدا منتظرمان است ، دستم را به دستانِ گرمت بسپارم و برویم همان امامزاده ی دوس داشتنی پر خاطره که همیشه میگفتم بوی عشق میدهد ، فکرش را بکن. تو بروی سمت آقایان و من سمت خانوم ها ، قبل رفتن اما به چشمان هم خیره بمانیم ،  بگویم دعا کن خدا عشقمان را بیشتر کند ، دعا کن بی هم نباشیم ، دعا کن . و از خوشبخت بودنمان گریه أم بگیرد ، تو اشکم را پاک کنی و بگویی خدا از عمر من کم کند و تورا نگهدارد ، غمگین نگاهت کنم ،  لبخند بزنی و بروی.
دعا که میخوانیم بین آن همه صدا ، فقط صدای تو به گوشم برسد که الهی العفو گویان اشک میریزی و از همیشه مظلوم تر شده ای
بعد از تمام شدن دعا گوشه ی حیاط منتظرم باشی و تا مرا دیدی دستانت را باز کنی که در آغوش بگیری أم ، لب هایم را بگزم و به اطراف نگاه کنم ، خنده أم بگیرد و بگویم قبول باشد مردِ من ، توأم از جیب هایت دو بسته لواشک دربیاوری و بگویی قبول حق خانوم زیبا ، این هم جایزه ی بعد از افطارت.
مثل همیشه به مهربانی أت ببالم و دستت را محکم توی دستم بگیرم و برویم خانه .
خانه ای که عشق و معنویت در آن جریان داشته باشد.
مطمئنم اگر کنارم باشی.
نازنین_عابدین_پور


میخواستم آنشرلی باشم ، همونقدر پرحرف و رویایی ، موهام قرمز نبود ، صورتمم کَک و مَک نداشت ، چشمام سبز نبود . اما دلم همون دل بود ، همون دل توی همون خونه و همون مزرعه ، من دوستِ خیالیمو مثل آنشرلی تو جاکتابی پیدا نکرده بودم ، "کَتی ماریسِ" من تو آینه ی قدی خونمون بود ، آینه ای که یه وقتا پیرهنِ چین دارِ صورتیمو می پوشیدم و جلوش میرقصیدم ، بعضی وقتام که با ماریلایِ زندگیم دعوام میشد جلوی آینه وایمیستادم و گریه میکردم ، یه سیب برمیداشتم و گاز میزدم ، با کرمِ مرطوب کننده واسه خودم رژِ لب میزدم و تموم این مدت کتی ماریس هرکاری من انجام میدادم ، انجام میداد .
وقتی بزرگتر شدم تصور کردم کَتی ماریس از تو آینه ی خونمون رفته ، اونوقت بود که چسبیدم به درس و دانشگاه . و باتو آشنا شدم.
منو تورو ماریلا بِه هم معرفی نکرد ما خودمون همدیگرو پیدا کردیم ، بعد از اون فهمیدم تو همون دیانایی ، دستتو گرفتم باهم از رودخونه ها و تپه های گرین گیب گذشتیم ،  حرف زدیم ، شعر خوندیم ، رو سبزه ها دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم .
تو ازم پرسیدی "تکرار غریبانه ی روز هایت چگونه گذشت " و من از آرزوهام گفتم از اینکه دلم میخواست کوردلیا باشم ، کتاب چاپ کنم ، لا به لای شکوفه های گیلاس بخوابم و باتو تا همیشه دوست بمونم . تو یه "منم همین طورگو " نبودی تو آرزوهای خودتو داشتی ، رویاهای خودتو  و اجازه میدادی  کنارِت خود واقعیم باشم با کلی فکر احمقانه و ترس های کودکانه .
ما با نور چراغ قوه به هم شب بخیر نمی گفتیم بجاش پا به پای هم بیدار میموندیم و شب بخیر های مجازی رو به خوابای هم میفرستادیم ، با هم بزرگ میشدیم، باهم رویا می بافتیم و باهم لحظه هایی که آرزوشو داشتیم تجربه میکردیم .
ما آنشرلی و دیانای زمان خودمون بودیم ، دوتا دوست که میخواستن رویاهاشونو مثل ستاره ها از آسمون بچینن .

نازنین_عابدین_پور


هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.

آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن. حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»

تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد

گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.
تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.
من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!
امیرعلی

فیس نما


عکسِ بازیگر محبوبَش را از لایِ کتابِ فارسی برداشت و کنارِ دستم گذاشت "من دوس دارم شوهرم این شکلی باشه " خندیدم و به آدمِ تویِ عکس که با چشمانِ نافذش داشت ثریارا نگاه میکرد چشم دوختم ،  تمامِ آنهایی که دوستش داشتند و میخواستند همسرشان شبیه او باشد از ذهن گذراندم ، تویِ همان کلاسِ بیست و چند نفرِمان کمِ کم هِفدَه نفر کشته و مٌرده اش بودند و گاهی سرِ اینکه در آینده قرار است کدام یکیشان را به همسری انتخاب کند دعوایی بود که بیا و ببین!
عکس را برداشتم و دقیق تر نگاهَش کردم ، با معیارهایِ کودکانه ی آن روزهایم اگر حساب میکردی من هم باید یکی از آن عاشقانِ دلخسته ای میبودم که هنوز بادِ بینی أش نخوابیده هوسِ عشقِ گار به سرش میزند اما نمیتوانستم .
زنگِ فارسی را لا به لایِ شعرهایِ عاشقانه ای که حفظ کرده بودم گذراندم و اصلا حواسَم به مقنعه ی کجِ خانومِ جهانی نبود!
هنوز زنگِ خانه را نزده بودند ثریا را کشیدم کنارٌ پرسیدم "عکسی که صبح نشونم دادی از کجا خریدی؟ " مثلِ اینکه رگِ غیرَتَش باد کرده باشد خودش را عقب کشید و با صدایی که معلوم بود بغض و حرص قاطی أش شده گفت "همین یه دونه بود که من خریدم دیگه نداره " گفتم "کاری به عشقت ندارم یه عکسِ دیگه میخوام "
سِرِ زنگِ فارسی وقتی داشتم با خودم میگفتم "نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" یادم آمده بود یک روزی سلمان خان تویِ فلان فیلم قشنگ آواز میخواند و خوب بلد بود مٌجرمان را کٌتک بزند ، میخواستم کسی را دوست داشته باشم که از دوست داشته شدنِ توسط دیگران درامان باشد و برایِ داشتنش مجبور نباشم با عالمٌ آدم بِجَنگمٌ دوست داشتنش را با کسی تقسیم کنم ، رفته بودم عکسَش را بخرم اما تمام شده بود بعد با خودم گفتم اگر کسی دوستَش نداشت که تمام نمیشد و دوباره دلم برایِ کسی که جز خودم هیچکس دوستش نداشته باشد گرفت .
از آن روزها سالهاست گذشته و ثریا و تمامِ رقیب هایش گَمانم حالا با کسی ازدواج کرده اند که هیچ شباهتی به گار ندارد من اما
هنوز هم مثلِ همان روزها دوست داشتنم را گذاشته أم لایِ کتابِ شعرِ مورد علاقه أم و منتظرم کسی بیایَد که فقط برایِ من باشد و ترسِ از دست دادنَش ناآرامم نکند.
نازنین_عابدین_پور 

 

اپیزود


کانال ما در سروش

تنها که باشی راحت‌تر با زندگی کنار می‌آیی. خیالت گرم کسی نیست که با نبودنش سر کنی
می‌شود ساعت‌ها روی سنگ فرش‌های خیابان قدم بزنی چه باران ببارد یا نبارد، فصل می‌خواهد پاییز باشد یا تابستان. تنهایی که کهنه می‌شود، شب‌ها هم سرت را با همین کهنگی گرم می‌کنی. هوای دو نفره هم دیگر در کتت نمیرود جانم. جان می‌گیری با تکه کلامی از شوپنهاور، سکانسی از براندو، دیالوگی از قیصر خودمان، گوشت عادت می‌کند به ترانه‌های قدیمی
اما چقدر خودت را گم کنی بین این همه حس بی‌جان؟ آدم است دیگر دوست دارد یک روز گم شود میان کسی که حجم بودنش تمامی ندارد.
سعید_زارعی


کانال ما در سروش

حتمأ این پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند کتابِ تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم .
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من آهنگِ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد.

نازنین_عابدین_پور 

 

فیس نما


‌‌ کانال ما در سروش  


شنیده ام چشم به راه باران 
پاییزی
کنار پنجره اتاقت می نشینی
 و بوسه بر سیگار میزنی. 
خوش به حال سیگارها! 
شنیده ام تنهایی به کافه میروی، 
خیابان ها را متر میکنی، 
بی دلیل میخندی. 
شنیده ام خواب هایت
 زمستانی شده اند. 
روزهایت کوتاه، موهایت کوتاه.
راستی، کنار همیشگی هایت، 
شب های تنهایی،
 دلتنگ من هم میشوی؟


کانال ما در سروش  

قرارمون ساعت ۵ بود اما ۵ونیم شده بود و تو هنوز نیومده بودی زیر سایبون یه کافه پناه گرفته بودم
آخه بی هوا بارون شدیدی گرفته بود.
داشتم نگران میشدم که دیدمت که داری از دور میای.
وقتی بهم رسیدی انقدر خیس شده بودی که انگار همون موقع از زیر دوش اومده بودی بیرون!!
میترسیدم سرما بخوری ؛گفتم بیا بریم تو این کافه گرم شی که
گفتی یه لحظه صبر کن بعد از زیر کتت یه چتر درآوردی ازون رنگی رنگیا که من خیلی دوست داشتم.
با تعجب گفتم تو که چتر داشتی !!!
گفتی آره سر راه دیدمش دیدم ازوناییه که تو دوست داری برات خریدم.
گفتم خب استفاده میکردی خیس نشی!!
گفتی اخه دلم میخواست اولین بار دو تایی بریم زیرش.
قول بده هر وقت باهمیم ازش استفاده کنی.باشه؟؟!
از هر جملت عشق میبارید و من بیشتر عاشق چشمای مشکیت میشدم.
قبل از اینکه قول بدم، شال گردنی که برات بافته بودمو از کیفم درآوردم گفتم مال توئه خودم بافتم!
گفتی پس بوی عشق میده ،بوی دستات.
وقتی خواستی ازم بگیریش دستمو کشیدم عقب گفتم تو هم باید قول بدی فقط وقتی ازش استفاده کنی که من باشمو بندازم گردنت.
قول دادی .
قول دادم.!
اون آخرین پاییز بود.
حالا سه تا پاییز از اون روزا میگذره و تو نیستی
هر وقت که بارون میگیره چترو بر میدارمو میرم زیر بارون اما بازش نمیکنم چترو بغلش میکنم انقدر زیر بارون راه میرم تا مثل اون روز تو خیس بشم.
آخه قول داده بودم.
تو چی؟
 سر قولت با شال گردن هستی؟؟؟

رویا_ کانال ما در سروش

کسب درآمد

نشسته بودم کنارش، رویِ صندلیِ چوبی، تویِ یکسالی که ندیده بودمَش چند چینِ عمیق افتاده بود گوشه ی چشم هاش. نگاهَش را چرخاند رویِ دستَم، دستِ چپَم و احتمالن انگشتِ خالی ام که مثلِ خودش حلقه ی طلایی با نگینِ برلیان نداشت و این حرفها .
"هنوز مٌجردی تو؟ " نگاهم را چرخاندم رویِ دست هام و قدرتمند گفتم" میبینی که "، درحالیکه داشت حلقه أش را تویِ انگشتَش میچرخاند گفت: "بهتر بابا، ازدواج چیه آخه، راحت زندگیتو کن و خوش بگذرون" لبخند زدم، این حرفها را قبلا از دهانِ خیلی ها شنیده بودم، خیلی ها که احتمالن عاشق و معشوق بوده اند و سالها برای روزهایِ بهم رسیدنشان فکرهایِ عاشقانه داشته اند و اشک ها و ناله ها سر داده بودند از خیالِ اینکه مبادا بهم نرسند .
خیلی ها که مرد بوده اند و زن، زنهایی که گویا طراوت و بلند پروازی هایشان را تویِ این راهِ پر پیچ و خم باختند و مردهایی که محدود شدند به زندگیِ روتینِ کاری و پول و حسرتِ مجردی و رویاهایِ شیرین از دست رفته یشان که بعد از سالِ اولِ زندگیِ مشترک هر که را دیدند بدِ ازدواج را گفتند و لعنت فرستادند به خودشان و این تصمیم سرنوشت ساز.
فنجان چای را می آورد سمتَم "به چی فکر میکنی کلک خبریه؟! " سَرَم را میچرخانَم و به خانه أش که صورتی بود و نظمِ زیبایی داشت نگاه کردم " یعنی این زندگی ای نبود که میخواستی؟ " مینشیند کنارم، دارد تویِ گوشی أش مینویسد " برگشتنی سبزی خوردن بگیر شام لوبیا پلو داریم " دٌکمه ی ارسال را میزند و سرش را برمیگرداند سمتِ من " هست اما یه چیزایی رو تا ازدواج نکنی نمیفهمی . در کل مجردی بهتره خیلی بهتر "!
دستَش را به گرمی فشردم و راهیِ خانه شدم، نمیدانستم شام امشبمان چیست و به کسی هم نگفته بودم سبزی خوردن بخرد فقط زمزمه کردم "به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند."
و امیدوارانه به آسمان نگاه کردم و لبخند زدم.
برایِ متفاوت بودن
وَ عاشقانه ی آرام آفریدن

نازنین_عابدین_پور     کانال سروش

 

فیس نما


کانال ما در سروش کلیک کنید

پاییز،قلب مرا شکستُ رها کرد
پاییز،دل مرا مثل برگ هایش خزون کرد
پاییز،چشم مرا مثل بارانش خیس کرد
پاییز،حال مرا بدو بدتر کرد
پاییز،مرا خونه نشین شب کرد
پاییز،عشق مرا از من دور کرد
پاییز،شعر مرا بی غزل کرد
پاییز،تن مرا سرد کرد
پاییز.
میلاد_شکیبا✒


کانال ما در سروش

من گذاشتم مثل پاییز توی کوچه ها تنهادل سپردم به یه نشونی روی دل برگها
راه افتادم توی کوچه دنبال رد پا هات
رد پا ها منو کشوند زیر اون درخت خاطرات
تو نبودی،تو نبودی تکه بدم به شونه هات
دست  کشیدم رو درخت که حس کنم گرمای تو رو
ولی از گرما نبود و روی تن اون درخت.

میلاد شکیبا ✒


کانال ما در سروش

شب را می نویسم
روی شیشه بخار زده
نه با قلم،با دست هایم
شب را می نویسم
در باران در قدم هایم
شب را می نویسم
با خواب هایم با داستان هایم
شب را می نویسم
در دل تاریکی در دل تاریکی.‌‌
شب را می نویسم
بی تو ،بی ستاره

میلاد_شکیبا✒


کانال ما در سروش

ما قدم‌های زیادی را به پیاده‌روها بدهکاریم
آوازهای عاشقانه‌ی زیادی را به جاده‌ها
امروز که کنارم نشسته‌ای
آنقدر دوستم بدار
تا انتقام تمامِ روزهای نبودنت را از دنیا بگیریم
تا ثابت کنیم
 که برای عشق
هیچ خط پایانی وجود ندارد.


کانال ما در سروش کلیک کنید

زن ها دنیایشان ارغوانی ست
گاهی تمام یک عصر پاییز را 
در تنهایی گریه می کنند
و گاهی که حال لحظه هاشان خوب است
در ازدحام خیس یک خیابان 
می خندند. 
من اما مردهای زیادی را دیده ام 
که مدام می گریند؛
وقتی که خیره مانده اند به دیوار روبرو
وقتی عمیق سیگار می کشند
وقتی که چشم هایشان را از زن ها می ند.
من مردهایی را می شناسم 
که وقتی می خندند هم گریه می کنند

حمید_سلاجقه


کانال ما در سروش دنبال کنید

یک_جرعه_کتاب ☕️

دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار، پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش می‌دهی که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی می‌کند.
درست همان لحظه، من با دست‌هایی در جیب، کوله ای پف کرده، و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه‌ات را بدهی و باقی‌اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله‌ی چند متر دنبالم راه بیفتی.
و ببینی که می‌روم طبقه‌ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک می‌شوم.
ببینی که می‌نشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار

نزدیک بیایی، صندلی را عقب بکشی و بی‌حرف بنشینی رو به روی ام.
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده، به رسم همان روزها برای مشتری هایِ ثابتِ شب‌هایِ پاییزی اش، از قهوه ی کهنه دم اش دو فنجان برایمان بیاورد و موقع رفتن در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند. 
.
بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته‌ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند.
شاید با لبخند نگاهشان کنیم.
شاید بغض گلویمان را بگیرد وُ ول نکند!
.
با تمام شدن آخرین قطعه‌ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان، لابه‌لای شلوغیِ خیابان در سکوت قدم بزنیم و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدیدمان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی‌ذوق خود!

فقط می‌دانی دردش اینجاست، که در تمام این ساعات سرِ یک میز حرف زده ایم بدون اینکه در صدای هم غرق شویم.
از یک کتاب شعر خوانده‌ایم بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم.
زیر باران قدم زده ایم بدون اینکه دست هم را بگیریم.
دردَش اینجاست که دنیا خیلی کوچک است عزیزم.
خیلی.
ارسالیبِهناز✒


کانال ما در سروش کلیک کنید

وقتی فهمیدم دوستش دارم تقریبا ١٤ ١٥ سالم بود. یادمه اون روزا انقدر سرم تو کتاب و درس و منطق بود که اصلا نمی دونستم عشق چیه!
تو منطق من عاشق شدن تو اون سن و سال معنا نداشت. همیشه فکر میکردم آدم باید قشنگ که بزرگ شد، درسش که تموم شد و رو پاهای خودش وایساد اون وقت عاشق بشه.
یه دختر ١٤ ١٥ ساله رو چه به عشق!
یادمه یکی مدام می زد رو شونه هام و می گفت «دختر آدم باش و سراغ این چرت و پرتا نرو بشین درستو بخون ببینم.»
منم طبق معمول درس و به هر چیزی ترجیح دادم و چسبیدم به کتابام! اون موقع ها فکر میکردم احساسم مثل حسم یه پفک نمکیه! بزرگتر که شم یادم میره. اما یادم نرفت!
انگار که هر چی فرار میکردم بدتر بود. چسبیده بودم به یه مشت عدد و فرمول تا مثلا از خودم مراقبت کنم.
خیلی وقته از اون روزا میگذره من بزرگ شدم، خانوم شدم، درسمم داره کم کم تموم میشه. حتی رو پاهای خودمم محکم وایسادم! اما اون احساس ١٤ ١٥ سالگیم هیچ وقت تکرار نشد.
نمیدونم چرا فکر می کردم عاشق شدن زمانِ خاص داره! یا کی این همه حجم از منطقی بودن رو یادم داده. اما من هنوزم عاشقشم. بامزه تر که هنوزم پفک نمکی و دوست دارم!
این روزا که حسابی وقت واسه عاشق شدن دارم یه پفک نمکی می خرم و میرم میشینم وسط پارک ملت! پفک می خورم و بهش فکر می کنم. پفک می خورم، به نیمکتای دو نفره نگاه می کنم. دلم میخواد به تموم نوجونای  شهرم پفک بدم با یه نوشته: «اگه عشق اومد سراغت از دستش نده! باهاش زندگی کن! باهاش درس بخون! تو هر لحظه از زندگیت لذت ببر! یه آدمِ معمولیِ عاشق خیلی خوشبخت تر از تحصیل کرده ایه که رو نیمکت پارک میشینه و پفک میخوره!»
ساینا_سلمانی

کسب درآمد از دیدن تبلیغات


هدیه همراه اول

1 گیگ اینترنت هدیه برای همه مشترکین همراه اول

از لینک زیر در برنامه همراه من ثبت نام کنید و سپس اپلیکیشن رو نصب کنین

آموزش اپلیکیشن رو تا آخر ببینین

از 1 گیگابایت اینترنت هدیه همراه اول لذت ببرین

کلیک کنید
⚠️ درصورت عدم نصب برنامه همراه من

 


کانال ما در سروش دنبال کنید

❄❄❄❄

خسته ام
از نگفته ها
دلشوره دارم
از خط بی پایان تو
بعضی وقتا دلم کمی سکوت 
میخواد
وقتی همجا سکوت است دلم 
یکم پرتوقع میشود
اون وقت اغوش گرم تورا میخواد
برای همین از این روزها سرگردان خسته ام
ارسالی #شیما_عبادی


کانال ما در سروش

آذر:بهرام پسرخیلی خوبیِ موقعیت مالی ش عالیِ
قبول کن من اگه جا تو بودم قبول میکردم هم خوشتیپِ هم پولدارِ دیونه دیگه چی میخوای
رویا (سرشُ روی پای آذر گذاشت ) گفت:خدانکنه جا من باشی
آذر تو که‌ از تمام زندگی من خبرداری وقتی
 ی غریبه برای همیشه توقلبت جامیکنه  تا وقتی قلبت میزنه اونجا خونه شِ ،حتی اگه غریبه تنهات بذاره،برای اولین بار عشقُ با کاوه تجربه کردم ،غریبه ی که همه چیزم شد ازدواج من سنتی بود.
وقتی با کاوه کامیابی نامزد کردم،حسی نداشتم ولی از شوخی هاش ،مهربونیش خوشم اومد (مامانم میگفت رویا اگه از دیدن یکی قلبت تندتند زد و خجالت کشیدی بدون عاشق شدی )بعداز دوماه نامزدی با کاوه این حس بهم دست داد با دیدنش قلب تندتند میزد دوست داشتم تمام عمرم کنار کاوه باشم کاوه برای من باهمه فرق میکرد.
(رویا سرشُ بالا اورد با ذوق شروع به تعریف میکرد) رنگ موردعلاقه ش زرد بود همیشه ی چیز زرد می پوشیدم ی بار شال زرد، ی بارمانتو ،ی بار کیف، ی بار کفش، ی بار گوشواره. عشق خیلی شیرینِ  به من می گفت:تو خوشگل ترین دختر تو این سیاره  هستی
رویا (گریه میکرد)گفت:آذر کاوه دروغ می گفت کاوه خیلی حرفاش دروغ بود همیشه می گفت رویای من هیچ وقت تنهات نمیذارم ،همیشه عاشقانه دوست دارم همیشه کنارتم دروغ گفت
اگه راست میگفت نمیرفت.
( آذرگریه میکرد رویا بغل کردنوازشش میکرد)آروم باش رفیق،زندگی همیشه شیرین نیست گاهی اوقات تلخیش از شیرینیش بیشتره. رویا:دارم خفه میشم ،نفس کشیدن برام سخته کاش هیچ وقت نمی اومد کاش عاشقش نمیشدم کاش ازش متنفربودم کاش نمیرفت ،آذر کاش کاوه هیچ وقت نمیرفت ،کاش اونروز از خونه بیرون نمیزد کاش برای سیر کردن ما مجبور نبود کولبری کنه
کاش،کاش،کاش، هرروز اینارو میگم چه فایده کاوه من نمیاد حق من فقط ۵سال زندگی با کاوه بود ،حق پسرم اینِ که بدون باباش بزرگ بشه بچه ی که هیچ وقت باباشُ ندید، بچه ی که به جای بغل کردن باباش سنگ قبرشُ بغل کرد .
بعداز ۵ سال هنوزم پیراهن کاوه رومی پوشم تا خوابم‌ببره عطرشُ میزنم،که بوش تو خونه بپیچه، خیلی سخته که عشقتُ برا همیشه ازدست بدی،باور کنی دیگه برنمی گرده دیگه خونه نمیادکاوه کولبر بود.رفت دنبال یه لقمه نان،پسرم رو یتیم کرد
کاوه عکسی شد روی دیوار.
#پردیس_عبدی ✍

کانال ما در سروش


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

مجله اینترنتی شوخی سیستمها و پمپهای صنعتی و خانگی | تجهیزات آب و فاضلاب مشاور تحصیلی سیب فرکتال Sara نسیما دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. دانلود پروژه شاد میگویم دانـلــــــــــــــــود اپـــــــــســـــــــ مهاجرت | اقامت | اخذ پاسپورت