خاطراتم را در کوچه های زمستان جا گذاشتم
در نم باران
در
خودم را به بی خیالی میزنم ولی.‌
تمام نمی شود
خسته ام
خسته.
شاید باید خستگیم را
روی برگ های سفید دفترم بنویسم.
یا در گوشه ای از دیوار های اتاقم جا بگذارم
یا پشت آن پنجره خیس بنشینم و به قطره ای باران که در آسمان میریزد نگاه کنم
باز یاد تو افتادم در این بارانی که دارد سیل می شود
می ترسم مرا با خود ببرد
می ترسم
دیگر تو را نبینم.
شاید حرف آخر باشد
نمی دانم کجای کاش این سیل مرا به تو برساند
به تو.
شاید درد خستگی من باشد.
منتظرم دوباره ببینمت.

✒میلاد شکیبا 

کسب درآمد

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سنسور فشار هاگلر Rhonda زنگ انشاء اطلاعات جامع صنعت ساختمان بهنام محرابی بیتون های ما بهینه سازی سایت Amy توریاب nakisa22