میخواهم برایت قصه بگویم ، از آن قصه های من در آوردی بکر که وقتی میشنوی حال دلت عوض میشود.می خواهم بگویم چقدر دنیایمان میتواند آبی و قشنگ باشد ، اینکه میگویم آبی ، برای این است که دوستش دارم .مثل تو که دوستت دارم و اسمت را به عالم و آدم میگویم.
فکر کن یک دنیای آبی ، تو و
کلبه ای کوچک درون دشتی پر از گل های صورتیبنظرم خوب تر اینست که مثل بعضی فیلم ها دودکش خانه جریان زندگیمان را نشان بدهد!! کلبه ای که جای دود از دودکشش قلب های سرخ بیرون میریزدآسمان آبی دشتمان پر از قلب های سرخ باشد ، درست مثل ستاره باران شب ، قلب باران روز را داشته باشیم
هر روز صبح با بوسه ی خورشید از خواب بیدار شویم ، یک روز تو صبحانه برایم درست کنی یک روز من برای تو ، بعد از آن تو با عشق بروی دشت را بگردی و برایم تمشک های آبی بچینی ، از آن تمشک های ترش که طعمش اندازه ی عشقت خوب است. من بنشینم روی مبل دست ساز کلبه ی کوچکمان ، مثلأ همان مبلی که موقع ساختنش تو با اره دستت را بریدی و من ترسان و لرزان گوشه ی دامنم را پاره کردم و دستت را بستم
نشسته أم و دارم برای نوشتن کتاب جدیدم کارهای تازه ای آماده میکنم کتابی که عنوانش را "من و همسر آسمانی أم "خواهم گذاشت با یک جلد آبی و کمی صورتی که دوستش داری.
برایت غذای مورد علاقه أت را میپزم و بعد که خسته ای و به خانه برمیگردی شعر جدیدم را برایت میخوانم و تو برایم دست میزنی و میگویی : بانوجان شعرت بسیار آبی بود . و من میخندم و با موهایم دلبری میکنم !
غروب که شد باهم چای میخوریم و میرویم که عکس بگیریم.از افق های دور آرزوهایمان ، از آن چند درخت کوچک اطراف کلبه که یک روز گرم کاشته بودیم که برایمان سایه بیاورد
بعد از عکاسی هم دوربین را برمیدارم و میگویم تا کلبه باید بدویم.هرکس دیرتر رسید شستن ظرف های شام با اوو تو چقدر مهربان و متقلبی که میگذاری من برنده باشم و دیرتر میرسی
شب که میخواهیم بخوابیم کتاب داستان های کهن را برمیداری و می آیی که برایت کتاب بخوانم ، میگویی : جوری بخوان که همه ی عاشق و معشوق ها بهم برسند ، باشد


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

نوشتن اخبار ایران محال تهيه مکمل خانگي فعالیت های آزمایشگاهی Sandy خبر 20 جان جانان شورای دانش آموزی